یک شعر؛ با دو خوانش

غزل

۲۳)

در قاب شیشه ای ؛ چشمانی آشنا
زن با لباس خواب تنها نشسته یا

آن سوی نرده ها یک سایه ی بلند
می آورد دو چای تا آنکه مرد با

دستان لاغرش… اما به جای چای
او لمس می کند دستی زنانه را

فرقی نمی کند زن, مرد یا تو, من
جا مانده یک نفر این سوی نرده ها

در باز می شود, شاید شبیهِ زن
در زیر نور ماه یک سایه رفته تا…

#
گرمای دست اوست یا استکان چای
در بسته می شود آرام و بی صدا

۲۴)

در قاب شیشه ای
چشمانی آشنا
زن با لباس خواب
تنها نشسته
یا آن سوی نرده ها
یک سایه ی بلند
می آورد دو چای
تا آنکه مرد
با دستان لاغرش…
اما به جای چای
او لمس می کند
دستی زنانه را
فرقی نمی کند
زن, مرد
یا تو, من
جا مانده یک نفر
این سوی نرده ها
#
در باز می شود
شاید شبیهِ زن
در زیر نور ماه
یک سایه رفته تا…

# #
گرمای دست اوست
یا استکان چای؟
در
بسته می شود
آرام و بی صدا.

نظرات بسته شده است.