مصاحبه سعید آقایی از روزنامه اصفهان امروز با رسول معرک نژاد

از  هنرمندان پیشتاز در عرصه ی ویدئوآرت می توان به رسول معرک‌نژاد اشاره داشت. معرک‌نژاد متولد ۱۳۴۷، دانش آموخته نقاشی در مقطع فوق لیسانس از دانشگاه تربیت مدرس تهران است. نقاشی را به صورت حرفه‌ای از سال ۱۳۶۸ آغاز کرد. وی علاوه بر نقاشی، شاعر و نویسنده و منتقد نیز هست. وی تا اکنون علاوه بر مقاله، چهار کتاب منتشر کرده است: مجموعه شعر ” دست در موهای آینه ” (۱۳۸۳)؛ “نگاره سایه‌ها” (تحلیل و بررسی آثار زنده یاد استاد ضیاءالدین امامی. ۱۳۸۶)؛ “زیبایی‌شناسی نقاشی کودکان” (۱۳۸۹)؛ و “اسطوره و هنر” (۱۳۹۳). معرک‌نژاد پس از گذراندن دوره‌ی دو ساله‌ی کارگردانی و فیلم‌سازیِ سینمای جوان، نخستین ویدئوآرت خود را به نام “آفرینش” به صورت ویدئوانیمیشن در سال ۱۳۷۳ (۱۹۹۴م.) خلق کرد که به وسیله سه حلقه فیلم ۸ میلیمتری فیلمبرداری شده است و از آن زمان تاکنون ویدئوآرت جزء اصلی زندگی هنری او شده است. وی معتقد است، هنرمند ویدیوآرتیست در عین حال که روشن‌اندیش و دگراندیش است، یک تکنیسین هم هست. بنابراین ترجیح می‌دهد که تمام ارکان دخیل در ساخت آثار ویدئویی‌اش از جمله تصویربرداری، تدوین، صداگذاری و موسیقی را به صورت انفرادی انجام دهد و معتقد است برای “هنرمند” شدن مجموع اندیشه و تکنیک هر دو لازم است. و به گونه‌ای تفکر جامع‌نگر هنرمندِ ویدئو برای او همواره جذاب بوده است که ی ویدئوآرت از موسیقی، نقاشی، ابزار سینما و غیره بهره می‌برد. برخی از آثار ویدئویی معرک‌نژاد عبارتند از: “سایه وار”، “سه اپیزود”، “ترانسفر”، “گپ”، “،پس از ساخت”، ویدئومستند” خط آبی”( از اجرای علی میرزائی در بستر خشک زاینده رود) و  ویدئو- چیدمان- اجرا ی” اعوجاج زمان۱ و ۲”  که ارائه‌ای متفاوت از شیوه مرسوم پخش ویدیوآرت بوده است. نگاه اسطوره‌ای معرک‌نژاد در تمامی آثارش حس می‌شود به ویژه حضور زن به عنوان اسطوره ی آفریننده در کارهایش به خصوص در اثر “پس از ساخت” به شکلی ملموس حس می‌شود. شیوه ارائه ویدئوهای او بیشتر در غالب ویدئو-چیدمان و ویدئو-اجرا هستند.

————–

چه چیزی هنر مدرن را از غیر آن جدا می کند، برخی صرف خلق اثر در زمان بعد از دوره سنت و کلاسیک و تغییر صورت هنر گذشته را برای پیدایش هنر مدرن کافی نمی دانند، نسبت این تعریف با تعریف هنر مدرن در کجاست؟

برای پاسخ به پرسش‌های پیوسته شما می‌توانم این‌گونه پاسخ‌گو باشم که در هنر با سه گونه پارادایم مواجه هستیم. منظور از پارادایم جو حاکمی است که از فلسفه و علوم‌انسانی گرفته تا هنر را در برمی‌گیرد. دو پارادایم آن در پاسخِ اکنون مد نظر هستند. پارادایم ساختارگرا و پارادایم پساساختارگرا که به ترتیب با دوره‌ی مدرن و دوره‌ی پست مدرن می‌شناسیم. تفاوت دو دیدگاه در نگاه به متن است – منظور از متن هر چه هنرمند می‌آفریند یا انتخاب می‌کند می‌باشد-. در پارادایم ساختارگرا نگاهِ به متن، درون‌متنی است و ارجاع به خودِ متن است. حتی در انتهای دوره ساختارگرا با ارائه نظریه‌ی “مرگ مولف” توسط رولان بارت مواجه می‌شویم که به دوره‌ی ساختارگرای باز معروف است. در این‌جا نه مخاطب و نه حتی خود هنرمند مطرح نیستند و مد نظر خودِ اثر است که آیا اصول زبانی خود را مراعات کرده است یا خیر. به عبارتی هر هنر زبان ویژه دارد برای مثال نقاشی زبان‌اش عناصر بصری است و نتیجه مطلوب در هماهنگی عناصر برای رسیدن به یک کل و ترکیب‌بندی مناسب. به نوعی ساختارگرایی با فرمالیسم عجین است. از طرفی ملاکی که برای نظریه‌ی ساختارگرا مطرح می‌شود این‌ است که می‌خواهند بر همه‌ی آثار در هر زمان و مکانی مطابقت داشته باشد و مورد استفاده باشد. به گونه ای ساده‌تر در پارادایم ساختارگرا برای هر گونه‌ی هنری به دنبال اصولی هستند که بتوانند بر همه آثار آن گونه‌ی هنری منطبق کنند و میزان درست و نادرست بودن، همان الگوی واحد است. برای نمونه در نقاشی مبانی هنرهای تجسمی است. که بر هر اثر نقاشی از زمان کلاسیک تا مدرن و از خاور دور تا غرب را در بر می‌گیرد. البته فضای جامعه و فلسفی و علمی زمانه در این روند و شکل گیری بسیار موثر بوده است اما در این‌جا نتیجه‌ی مطلوب را مد نظر قرار داریم و نه روند شکل‌گیری آن. در مقابل و در پارادایم پساساختارگرا با نگاه و اندیشه برون متنی مواجه هستیم. علاوه بر خود اثر و هنرمند، فضای حاکم بر جامعه‌ای که اثر تولید شده‌است و تفسیر و تحلیل مخاطب نیز مهم جلوه می‌کند تا جایی‌که اندیشه مخاصب و تحلیل او بخشی از اثر می‌شود به‌گونه‌ای که مخاطب با برداشت خودش از اثر، اثر را کامل می‌کند. در این پارادایم، دیگر اثر درون متنی با عناصر واحد نیست بلکه هر اثر و حتی تحلیل اثر، بینامتنی و بینارشته‌ای می‌شود. البته بسیاری شرایط را می‌توان برای پیدایی آن برشمرد و دو پارادایم را با هم مقایسه کرد. برای نمونه در آغاز دوران مدرن و پارادایم ساختارگرا انقلاب صنعتی، تولید و فعالیت یدی کارگران مطرح می‌شود که در دوره‌ی پساساختارگرا انقلاب سایبری و کارگر فکری مد نظر هستند. آثار هنری تولید شده در دوره ساختارگرا درون متنی و تمرکز بر یک نقطه از اثر بوده که تمامی عناصر و ساختار به  در راستای آن بخش از اثر در حرکت بودند و نگاه مخاطب را به آن سمت که مورد نظر هنرمند بوده راهنمایی می‌کردنند اما در دوره پساساختارگرا دیگر یک نقطه توجه در اثر وجود ندارد و نگاه مخاطب در کلیت تابلو چندین نقطه توجه می‌یابد و بیشتر متن هنری ارجاع و معنای خودش را نه تنها در فرم‌ها بلکه در برون متنی و بینامتنی می‌جوید. تا اواخر دوره مدرن روند آثار هنری تاریخی و خطی بودند اما در دوره‌ی پست مدرن و پارادایم پساساختارگرا روند هنرهای غیر خطی است و هنرمند خود را مُجاز می‌داند از هر بخش از تاریخ هنر و هر گونه‌ی هنری که خواست استفاده‌کند.

پس در این دوره جدید دیگر آثار به یک زبان هنری بسنده نمی‌کنند بیشتر مفهوم و بیان اندیشه مورد توجه‌است و این نگاه چند جانبه، هنرمند را مجبور می‌کند بینارشته‌ای عمل کند که بنابراین شاهد هنرهایی در زمینه‌ی هنرهای محیطی، زمینی، ویدئوآرت و از این دست هستیم که هر کدام از عناصر زبانی متن ادبی گرفته تا سینمایی و حتی هنرهای دیجیتالی و کامپیوتری را مورد استفاده قرار می‌دهند. هنرها تعاملی عمل می‌کنند و درهم تنیده‌ می‌شوند. حتی دیگر با واژه‌ی نقاش یا مجسمه‌ساز به گونهه‌ای که در پارادایم ساختارگرا مطرح‌ بود مواجه نیستیم در این پارادایم با شخص هنرمند روبرو هستیم که می‌تواند از هر ژانر و گونه‌ی هنری که خواست استفاده کند تا بیان مفهوم کند که مد نظر دارد. به نوعی هنرمندِ چند جانبه که دیگر فقط تکنسین نیست بلکه تولید فکر می‌کند و مخاطب را مجبور به تامل می‌کند. برای مخاطب و تفکر و در برخی مواقع عمل او ارزش قایل است و او را بخشی از اثر خود می‌داند. دو پارادایم دو جهان متفاوت هستند که متاسفانه هنوز برای هنرمند و مخاطب آثار هنری واضح نیستند. چرا‌که برای مثال هنرمندی که تا دیروز نقاشی به شیوه مدرن و ساختارگرا می‌کشید تصمیم می‌گیرد پرفورمنس کار کند که اثری است پساساختارگرا و فردا می‌خواهد دوباره طراحی به شیوه مدرن کار کند. این نشان‌دهنده‌ی این است که هنرمند مد نظر ما هنوز خودش درک صحیحی از کار و عملی که انجام می‌دهد ندارد.

پس برای من بخش هنرمند بودن مورد نظر است که با تفکری و برداشتی که پارادایم مورد نظر خود دارم استفاده کنم. در این‌جا خودم را بیشتر ویدئوآرتیست می‌دانم که از انواع ویدئوآرت ویدئوپرفورمنس و ویدئوچیدمان را بیشتر استفاده می‌کنم. بنابراین اثر من فقط یک اجرا نیست بلکه در خودش چیدمان و پرفورمنس نیز هست. چرا که خود پرفورمنس تعریف اش با ویدئوپرفورمنس متفاوت است.

مهم ترین ویژگی های یک پرفورمنس خوب در چیست؟ میراث تاریخی و فرهنگی چگونه می توانند بر جذابیت پرفورمنس اضافه کنند؟ نقش مخاطب در بازآفرینی  پرفورمنس چیست؟ تکنیک ها چه سهمی در ارائه آنچه هنرمند دیده ، انتخاب کرده و با احساس و اندیشه خود پیدا نموده است، دارند؟ تکنیک هایی که شما  از آن استفاده کرده اید چقدر به شما در بیان کمک کرده اند؟  فرم ها و رنگ های در پرفورمنس شما چه جایگاهی دارند؟

از این لحاظ که پرفورمنس بیشتر بر اجرای انسانی تکیه دارد و بدون وجود دخالت بدن امکان‌پذیر نیست و این‌که در نهایت می‌شود از پرفورمنس فقط یک فیلم یا گزارش مستند‌گونه تهیه کرد و خود اصل اجرا میراست و بعد از اتمام اجرا تقریباً از هنر اجرا شده چیزی جز گزارش متن نوشتاری یا متن تصویری‌اش باقی نمی‌ماند می‌توان تا حد زیادی از منظری که ارائه شد با ویدئوپرفورمنس یکسان دانست. اما به هر روی در ویدئوپرفورمنس شما عواملی هم‌چون ویدئو و تصاویر ضبط شده قبلی یا در حین اجرا را دارید. در پرفورمنس تعامل و عملِ مخاطب در اثر مشخص‌تر و بروز بیشتری دارد. به نظرم هنری‌های پساساختارگرا بخشی از اثرشان را بهره‌گیری از آیین‌ها و نمادها معنادار و ماندگارشان می‌کند و یکی از شاخصه‌های آثاری این‌چنین استفاده ار اِلِمان‌های فرهنگی است و همین‌جاست که اثر به بینارشته‌ای بودن نزدیک می‌شود. بهره‌گیری از تکنیک‌ها بسیار مهم‌اند اما سادگی بعد از دشواری‌اند که متاسفانه خام بودن را با سادگیی پس از سختی‌ها و تجربه‌ها اشتباه می‌گیرند و شاید همین‌جا باشد که بسیاری از هنرمندان یا کسانی که اولین ویدئوآرت‌های خود را می‌سازند به دومی نمی‌رسند. و از طرفی در آثار پساساختارگرا یا به اصطلاح پست‌مدرن “ایده” بسیار مهم است.  و این ایده است که بار معنایی و مفهومی و حتی تکنیک اثر را مشخص می‌کند. و ایده‌یابی در آثار ویدئو و پرفورمنس به سادگی به‌دست نمی‌آیند و بدین ترتیب یک هنرمند ویئوآرتیست یا هنرمندی که پرفورمنس ارائه می‌کند حداکثر می‌تواند سالی یک اجرا کند. تکنیک ابزارهای اجرا هستند و دانش  بهره‌گیری از ابزار. به نظرم بسیار از عوامل تکنیکی هم باید در چنته‌ی هنرمند باشد و تا حدی می‌شود اثر ارائه و اجرای کامل هنرمند باشد. البته هستند هنرمندانی که از نیروهای انسانی حرفه‌ای استفاده می‌کنند و بر فرض مثال از تکنسین حرفه‌ای صدابرداری یا تصویربرداری کمک می‌گیرند ولی من ترجیح می‌دهم تا جایی که می‌شود خودم دخیل در تمام مراحل باشم. و در پاسخ رنگ و فرم البته این عوامل هم به مانند ابزارهای بیانی هستند. اگر قائل به این هستیم که بخشی از اثر نمادین و فرهنگی بودن ان است پس بار معنایی فرم و رنگ هم مهم جلوه می‌کنند و در اجرایی که شاهد بودید من با لباس آبی بودم و روبان‌هایی که مثل دیوار سد کننده بودند به رنگ قرمز که در خودشان بار معنایی دارند و مخاطب هم درک می‌کند.

  جهان ذهنی- روایی و اجتماع پیرامون  شما  هر کدام چه سهمی در آثارتان دارند؟ زمان در پرفورمنس های شما نسبت به عکس هایتان  چقدر اهمیت دارد؟

تمامی اثر برگرفته از فضای برون متنی است و به زیست هنری هنرمند باز می‌گردد و بدون دریافت اتفاقات و جریان‌ها و فضاهای بیرونی خلق اثر پساساختارگرا تا حدودی از مفهوم و بیان می‌کاهد. و به نوعی ایده مهم‌ترین بخش اثر است که هنرمند از عوامل پیرامونش می‌گیرد. به عبارتی آثار پساساختارگرا به نوعی اعتراض و نقد جامعه‌اند و آگاهی دهنده‌اند. ویدئوآرت به نظر من نوعی هنر اعتراضی و نقد است. اعتراض از مسایل سیاسی گرفته تا اجتماع. زمان آثار بستگی داریدچه مفهوم و ایده را می‌خواهید بیان کنید.از دو منظر می‌شود به پرسش شما پاسخ داد. نخست روزهای برنامه است که من بیشتر از دو روز را در نظر نمی‌گیرم و برای تمامی کارهای ویدئویی و پرفورمنس‌ها یک روز یا حداکثر دو روز را اختصاص می‌دهم. به این دلیل که مخاطب باید تصمیم بگیرد که آیا دیدن اثر مهم‌تر است یا پرداختن به کارهای دیگرش. چون می‌داند اگر اکنون ندید دیگر اجرای بعدی در کار نیست. و وقتی به دیدن اثر می‌آید از بسیاری مسایل روزمره‌اش زده است و اینجا ارایه اثر برایش معنادار می‌شود و به دنبال مفاهیم اثر می‌گردد چون برای تفنن و از سر بی‌کاری یا تفریح به دیدن اثر نیامده‌است. پس همین محدود کردن زمان خودش بخشی از معنادهی را دارد. و دوم زمان ارایه و اجرا آثار است. در این رابطه دو کار می‌شود یکی این‌که اثاری هستند که زمان خاصی را مد نظر ندارند و به اصطلاح اثر لوپ (تکرار) می‌شود که مخاصب هر موقع رسید می‌تواند اثر را ببیند و دنبال کند و از کجا شروع و اتمام می‌دهد بیشتر بستگی به مخاطب دارد. اما آثاری هستند که زمان‌بندی دارند و تکرار شدنی نیستند و مخاطب باید از ابتدای اجرا باشد تا مفهوم را دریابد بنابراین زمان این‌گونه آثار را بیش از یک ساعت قرار نمی‌دهم چرا که باید تحمل ایستادن مخاطب را هم مد نظر داشت.

یک نکته را اضافه کنم که در آثار اجرایی من در گالری آپادانا، چگونگی چیدمان و نصب ابزار و چیدمان همزمان اشیا بخشی از اجرا بود. که برخی تصور می‌کردنند که ما هنوز آماده نیستم و زمان اجرا به تاخیر افتاده‌است در صورتی که از همان آغاز چیدمان اجرا شروع شده‌بود.

 زیباترین عکسی که تا کنون از کادر دوربین شما شکار شده، کی و کجا بوده است؟ چیدمان عکس ها در گالری آپادانا چه کمکی در فهم کارها به مخاطب می کند؟

من عکاس به گونه‌ای که مد نظر دارید نبوده‌ام. و اگر اکنون فتوکلاژها یا فتومونتاژ‌هایی نمایش داده‌ام چون با ذهنیت ویدئوآرت‌ها در ارتباط بودنند و از همه مهم‌تر در پارادایم پساساختارگرا قرار دارند که بیان شد. چیدمان عکس ها در راستای تکثر معنایی بودند که ارایه آثار به گونه‌ای عمل می‌کنند که آثار از ابتدا تا انتها هم در خود اثر و هم در نمای بیرونی‌شان به تکه‌های زیادتری تقسیم می‌شوند  به صورتی که اثر آخر نُه قطعه عکس کنار هم چیدمان شده‌اند. حال از این تقسیم شدن مخاطب چه دریافت می‌کند بخشی از اثر می‌شود که به تعداد مخاطبان خوانش و دیدگاه هست. اما تم و مضمون کلی آثار معصومیت در برابر ترس و وحشت و اضطراب مد نضر بوده‌است. ایجاد توهمِ وهم‌آلود. در نشانه‌هایی می‌توان به ان اشاره کرد. برای نمونه تصاویر کودکان در تقابل با فضای پیرامونشان که پر از خشونت و وارونگی و اضطراب است.

– چقدر نقد کارهایتان برای شما اهمیت دارد؟ چرا؟آقای معرک ن‍ژاد اگر به عنوان یک منتقد وارد نمایشگاه شده بود، مهم ترین نقطه قوت و ضعف این مجموعه را در چه می دید؟

همین واژه نقد و پرسش‌های شما نشان‌دهنده‌ی نگاه ساختارگرایانه شماست. البته ایرادی نیست، به نوعی ما هم‌چنان با دید ساختارگرایانه به دیدن آثار پساساختارگرا می‌رویم و این تا حدی ممکن نیست. چراکه دو دنیای متفاوت هستند. در دوره‌ی پساساختارگرا چیزی به عنوان نقد مطرح نیست. اگر بپذیرم اثر ارائه شده هنری است عامل تحلیل باید خودش را نمایان کند. اثر تحلیل می‌شود تا اثر روزگشایی شود و از زوایای متفاوتی اثر را نگاه کرد و این‌که عوامل اثر چگونه به معنا نزدیک شده‌اند و چون ذهن و تفکر مخاطب بخشی از اثر است پس تحلیل کمک به دیدگاه و نوع نگاه مخاطب نیز هست. پس نقد که سره از ناسره جدا کند مطرح نیست. و از طرفی وقتی هنرمندی آثارش را به نمایش می‌گذارد سعی تمام و کمال دارد که بهترین‌ها را ارائه دهد و سخت می‌شود نکته‌ای از ضعف بیابد مگر این‌که بخواهد به معحدودیت‌ها اشاره کند که مبحث دیگری است

– عنوانی که برای آثارتان انتخاب کرده‌اید “جهان‌ موازی” است. به چه معنایی و چرا نقدی بر نقاشی داشته‌اید؟

 جهان موازی نمایشگر زبان‌های مختلف هنری است که هر کدام جهان مخصوی به خود دارند. جهان عکس، جهان ویدئو، جهان شعر و موسیقی و جهان اجرا و چیدمان. این گونه‌ها کنار هم و به موازت هم نه تداخل و تقابل بلکه در تعامل قرار گرفته‌اند تا بیانی را ارائه کنند. به نظرم آثار پساساختارگرا پدید آمدند تا دید و اندیشه‌ای را به مخاطب حتی شده در حد سوال ارائه کنند. اگر مخاطب از گالری بیرون آمد و بخشی از اثر را در ذهن نداشت اثر ناموفق عمل کرده‌است. ولی اگر مخاطب اثر بعد از گذشت مدت‌ها هم‌چنان بخشی از اثر را در ذهن داشت و با آن زیست داشت و زندگی می‌کرد این اثر موفق بوده‌است. و سعی کرده‌ام آثار این‌چنین باشند که در ذهن و زندگی مخاطب جریان داشته باشد و مثل یک خاطره با او همراه‌باشد. و در نهایت “استیتمنت” یا “بیانیه” نمایشگاه بتواند پاسخ‌گوی بخشی از پرسش شما باشد. که چنین است:

جهان موازی

جهان هنر امروز، جهان تداخل‌ها و تعامل‌هاست؛ از متن تصویری تا متن کلامی. ترکیبی از بینامتنی، بینارشته‌ای. بارها شنیده‌ایم: “یک تصویر هزار مرتبه گویاتر از کلام است” اما تصویر چگونه می‌تواند به تصویر کشد:”از ظرفِ میوه‌ای که نیست، میوه‌ای برداشت”. این‌جاست که تصویر و کلام و بدن مکمل هم می‌شوند. تصویرِ ثبت شده، بازتابی از دیروز است و اکنون با کلام حاضر می‌شود و با بدن به حرکت در می‌آید. تعاملی میان دو زمان، دو مکان و دو فضا تا نمایش آیینی باشند از آن‌چه بود و آن‌چه هست.

——

چهارشنبه/ ۲۰ خردادماه ۱۳۹۴/سال یازدهم/ شماره ۲۴۰۴

 

نظرات بسته شده است.