متن بداهه: ۲۷دی‌ماه ۱۳۹۱

متن به همان صورت تایپ شده با تمام اشکالات تایپی آمده است و تغییری در ان داده نشده است.

متن بداهه: ۲۷دی‌ماه ۱۳۹۱

از ساعت هفده و پانزده دقیقه تا هیجده و چهل و پنج ” معرک‌نژاد”  شروع به تایپ می‌کند.

شما هم می‌توانید با واژه‌ای یا جمله‌ای از خودتان ( و نه شاعران و نویسندگان) کمک کنید.

۱)

با صندل‌هایت

جا پای رد چکمه‌های من بگذار

که راه را در تو پیموده‌ام

در تمام میدان‌های مین

مثل وقتی انار دانه‌می‌کردی

از لا به لای انگشتان‌ام

سرخ سرخ

می‌چکیدند.

۲)

زخم بند اخری بود

از کوله پشتی‌ام در آوردم

هنوز کاردی که در کوله پشتی ام

                               گذاشته بودی

بوی پرتقال می داد.

۳)

با کاردی در دست

و من

کنار همین کاناپه

سیب‌های‌ای که از ازل بر این اتاق

باریده بود.

۴)

خیس باران‌هایی

که از دست‌های تو می چکید

ظرف‌های چرک و

لیوان‌های نشسته از دیشب.

۵)

و هنوز سماور

استکان‌های کمرباریک

وقتی موهای خاکستری ات را غقب می زنی

چهره‌ات

چقدر شبیه مادر بزرگ شده‌ای.

#

چای تعارف می کنی

و من سرخ می شوم.

۶)

لیوان‌های بلور و بشقاب‌های ملامین

و یک گلاب پاش فلزی

که هر روز

بر مزارش گلاب بپاشند.

۷)

مادر بزرگ دیشب مرد

و هنوز جن‌های قصه‌های‌اش ر میان درختان انار

                                     درون باغچه

برای‌ام دست تکان می دهند

و مادر بزرگ دیشب مرد

و هنوز من در زیر پتو سکسکه‌ام می گیرد

و هنوز

آرزو می کنم مثل دیشب مثل پریشب

شه‌زاده به هفت شبانه روز عروسی‌اش برسد.

و دیشب مادر بزرگ مرد

و من درون پشه بند

بر روی پشت بام

ستاره ای را دیدم

دب اکبر بود یا دب نمی دانم کدام ستاره

اما

خواب‌های چه سنگین شده‌اند

و من در خفا

آرام آرام

اشک می زیختم

مادر بزرگ مرده بود.

۸)

ردی از دانه‌های انار

سرخ

ردی از جای قاب‌های به دیوار مانده

چقدر این رودخانه دور است از

دست‌های من

و رد عابران و

پچ پچ مسافرانی که عتیقه‌ها را جابه‌جا می کنند

چقدر دور

چقدر دیر

من

زن

رودخانه

و چادر مادرم

که

به یکباره باد

با خود برد.

۹)

دهانه‌های پل‌ را یکی می شماری

سی

سی و یک

سی و دو

من

در همین سی و سه سالگی

بود که رد بوی ترا

در کوچه‌های اصفهان شنیدم

گوش ام بر آواز خوانندگانی بود که

در زیر پل خواجو

زمزمه‌های غریبانه ی خود را سر می دادند

و من هنوز در تحریر ماهور ترا می خوانم:

” به حریم خلوت خود …….”

که باد بوی تن ترا با

شکوفه‌های خانه‌ی عمو

برد.

۱۰)

درون اشپزخانه

ایستاده است

با تمام سایه‌های مهمان‌هایی که یک ساعت پیش رفتند

زن

و لیوان‌های خالی

و سایه‌ای که از روی اشیا می گذشت.

۱۱)

پای می کوبیدیم

طبل بزرگ زیر پای چپ

و من چپ نبودم

گاه به راست نظر می کردم

نظر

 خواجه

و خاقانی

و دخترکانی که مادر بزرگ در تمام دعاهای‌اش

برای ‌شان آیت الکرسی می خواند

و فوت می کرد

به من

به تو

 به تمام زندگی مردانی که از کودکی اش

گذشته بودند.

۱۲)

گام بردار

آرام

بر پله هایی که از سرسرا

از پاگرد می گذرند

در بالای اخرین پاگرد

آینه ای است

که مرا پرتاب می کند

به درون روسری‌های مجعد

و من هنوز ذست ام

بر زنگ در مانده است

زنگ بزنم

چه کسی مرا به درون خواهد خواند

۱۳)

صندلی‌ها ردیف ردیف

و مسافران دسته دسته

و هنوز بمب انتحاری ماشه اش را نکشیده است

من در کدام بخش از این سرزمین به خاکستر نشسته

منفجر خواهم شد.

۱۴)

از سیزده گذشتم

از نحسی تمام خودم

از نگرش بی وقفه‌ این واژه‌های نارس

و من هنوز طعم سیب‌های باغ

در زیر دندان‌ هایم مانده است

تن ات را گاز می گیرم

و از بهشت

از دست‌ های تو رها می شوم

۱۵)

رنگ

بوم

و دست‌ های تو که مرا یکان یکان می سرودند

تو قلم‌مو را رها کردی

و من دست از چشم‌های تو بر نمی دارم

عصبانی نشو

فنجانی که رها کردی

بر دیوار

رد‌اش تا روی زمین کشیده شده است

فنجان

تا یادم نرفته است

دیشب برای ات تفعل زدم

بعد

فنجانی که نوشیدی را کاویدم

نقشی از خرگوش‌ها

و چتر‌های گشوده

تو مال من نبودی

که دایم در دشت‌ها می پریدی.

۱۶)

سایه‌ای گرداگرد حوض می چرخید

به درخت نرسیده پرید.

۱۷)

درخت درخت

از برگ‌ها می ریخت

و من رد جا پای تو را

بر روی چمن ها دنبال می کردم

کمی از زمان مانده بود

رودخانه موجی زد

در بغل تو پرید

تا گاوخونی

ترا نیافتیم.

۱۸)

و آب را صدا زدم

تو را باد با خود برد

صدای توپ‌هایی که در می شدند

تو هیچگاه بر آب بازنگشتی.

۱۹)

چهره به چهره

نمایه‌ای از قاب‌های

رنگی ……سیاه و سفید

و تصویر پدر که از قاب محو شده بود.

۲۰)

تاری به سقف

عنکبوتی که هر شب خیره می شود بر چشم‌های من.

۲۱)

دکمه ‌های پیراهن ام را می بندک

یکی یکی

سرآستین اش

بی دکمه است

امروز جمعه است.

۲۲)

چنان بی تاب

که از اغاز نه کلمه بود و نه آب و نه …هیچ

فقط زن بود

و زن

۲۳)

ماه

چنان بزرگ بود

که یک لحظه خودم را در او گم کردم.

۲۴)

درون مزرعه

مورچه ها

و سوسک‌های سمج

از بازوان چوبی‌ام بالا می آیند.

۲۵)

بی خود نخند

آن‌چه از شکاف لب‌ها بیرون می پرد

شاپرکی‌است

که دیروز

بر درخت‌های گیلاس

نشسته بود

هلال ماه نیست

که به انتظار نشسته باشد برای امدن‌ات

سنجاقکی‌است که بر نی مرداب‌های جهان ایستاده است.

                                          – جواد قبادی-

۲۶)

با اوراد زمین

یکی می شوم

گناه از ما نبود

که سهراب را

در دستان اش

گرفته بود

گواه

خون سیاوشی است

که بر دستام من

گل داده است.

۲۷)

کمان را کشید

نه گکان کنی که ارش بود

نه گمان کنی که من

نه چشم های تو هم نبودنند

این شب بود که بر تن من می تاخت.

۲۸)

رودخانه هم بی عابران

در حسرت

تو مانده است

یکی مرا به اب انداخت

مثل دست‌گلهایی که هر روز به اب

می دهیم

و چه حیف

که دیگر به گاوخونی نمی رسند

۲۹)

ردی از این خودکار

که هر روز بر برگ برگ کاغذ‌های سپید آبی می کشد

کاش من هم

واژه‌ای بودم

که بر مرگ می سرودندو

نه بر دست‌های تو

۳۰)

مداد را بر تن تو می کشم

خط خط

خطی از نوک انگشتان‌ات

تا موهای‌سپیدت

و هنوز به نگاه تو نرسیده‌ام

که از چشم تو می افتم.

۳۱)

کاغذ کاهی

و قلم‌موی مرکب

بر تن این روزهای مان

چه سیاه

کلاغ می کشند.

۳۲)

مرکب بر تن کلاغ

و چشم های تو

که دایم

دست‌ها و زبان مرا توک می‌زنند

ردی از واژه‌ها نمانده است

ردی از خط خطی‌ها نمانده است

فقط

این سپیده مانده است

و افتابی که به ارامی خودش را از دیوار شرقی بالا می کشد

۳۳)

عصر

آفتاب

چه سرخ

خودش را به لبه‌ی این دیوار ما

سنجاق‌کرده است.

۳۴)

تکه ابری

بر لب پشت بام

و چینه‌ی دیوار

و من با میخی درون این واژه‌ها او را به بند کشیده‌ام

ضحاک تن من

و این اتاق

چه بی رحمانه به انتظار موعود

نشسته ای.

۳۵)

موج موج

گندمزار

و اخرین تصویر

طپانچه‌ای که بر خودش شلیک می کرد

کلاغ‌های به شهر رسیدند و

خبر مرگ تو را به گوش تمام نشریه‌های عصر رساندند

آخرین تابلویی که از غروب

با ردی از قطره‌های سرخ

به جامانده است.

۳۶)

چهره‌ات را پنهان نکن

قهوه‌ای‌ها نمادی از تو نخواهند بود

تو تابلویی جعلی هستی

که بر دیوار غربی اتاق‌ام نشسته ای

۳۷)

کلاغ‌ها هم دیگر

خبری برای شهر ندارند

چنان به کوه‌ها عادت کرده‌اند

که من بر این پیراهن عسر

سکوت آخرین کلاغ هم

ردی بر آسمان نکشید.

۳۸)

سکوت می کنیم

که واژ‌ه‌ها هم دیگر توان نگارش ندارند.

۳۹)

ایستاده‌ای

به قامت این صخره‌های

با دستانی از گل نیلوفر و نیزه

که سال‌هاست

تمام تن‌ات را خاک مزه مزه می کند.

( تخت جمشید)

۴۰)

مرا از کلاغ‌ها مترسان

روزی برف می شوم

بر رد پاهای تو می بارم.

۴۱)

قطار قطار

که عابران می‌گذرند

فقط دست‌های تو نیست که بر این شهر دست تکان می دهند

دخترکان نابالغ نیز

با روسری‌های مجعدشان

برای تو دست تکان می دهند

و دانه دانه انگور

از چشم‌های شان می چکد.

۴۲)

قدم می زنم درون همین حیاط

کنار همین افتابگردان‌ها

که هر روز صبح به تو سلام می دهند

و چقدر قدم کوتاه شده است

پدر بزرگ با دوچرخا هش

و من چقدر در حسرت تودلی رفتن.

۴۳)

دست‌های به انگورهای درخت مو

نمی رسند

گناه از من نبود

از دست‌های تو بود

که مرا بر زمین میخکوب کرده‌اند.

۴۴)

ژست می گیری

دست زیر چانه ات می گذاری

و من از خودم گذشته‌ام

حتی از تو.

۴۵)

چهل و پنج

سال‌های عمری که طی شدند

۴۶)

برگی از درخت

کلاغی بر آن

و چقدر این ابرها بر آب حوض

می‌گذرند.

۴۷)

ماهیان باپولک‌های طلایی شان

و سایه‌ام

که درون

حوض افتاد

آسمان چه وسعت اندکی دارد.

۴۸)

در کوچه های بی قراری

و این خیابان‌ها

چه عابرانی

که بر سایه ها هم پا می‌گذارند

سایه ات را سر من بردار

چنان سنگین است

که شانه‌هایم را خم می کنند.

۴۹)

نمی دانم چرا هر انچه چراغ سبز است

که کنار تو

سبز می شوند

بگذار گاهی به خط عابر پیاده‌ای

از تن این شهر بگذریم.

۵۰)

زن با کاردی در دست

نه که کسی را تهدید کند

نه که چیزی را پوست بکند

#

لکه‌های سرخ از ان پا ک می کند.

۵۱)

خورشید

که از میان صخره

طلوع کرد

خونی بود که بر دشت پاشید.

۵۲)

صدای شیهه‌ی اسب

و شلیک تفنگ دولول پدر بزرگ

و من که با روزها

می گریختم.

۵۳)

جای پنجره

همین که روبروی من است

چه دیر فهمیدم

که نگاه‌های تو بودنند

و ابروانی

که به تازگی بر داشته بودی

در کوچه هم نه کلامی

و فقط آخرین بار دست درست

عروسک پارچه‌ای

از کنار منزل ما گذشتی.

۵۴)

پچ پچ

می پیچد

در گوش‌ام

زمزمه‌ی رودخانه ای که نیست

و بادی خاک رودخانه را تا گاوخونی

                                             می برد.

۵۵)

زن

با چشم های کشیده و چادری سپید

و چند سیب رها شده در اتاق.

۵۶)

قابی که بردیوار بود

مورب

و نگاه تو

چه غمگنانه

بر این قال‌ها

ادم‌هایی که محو می شدند

یکی یکی

فرو می افتادنند

سیاه سپید

و گلهای شاه‌عباسی

که از دورن اتاق تا پنج دری می کشاندند.

حیاط هنوز بوی گل‌های یاس داشت

و چهره ات که در پس این دیوارهای کاهگلی

آرام

آرام

محو می شد.

۵۷)

بال بال

چرخ بال

چقدر کودکی ام را با تقسیم کردم

که پدر رت باز گرداند

:-” طیاره بابا منا بیاره”

اما او نقطه‌ای سیاه

محو می شد

درون اسمان

و پدر هیچگاه نیامد.

۵۸)

اوج می گیرد

با بال‌های زنجیره ای و رنگین‌اش

بادبادکی

که از دست کودکی‌ام رها شد.

۵۹)

رها می شوم از دست های تو

از این عص گرفته

با چشم‌هایی که مدام پلک می زنند

خورشید

هنوز در عصر این روزهای ما

چه زود غروب می کنند

و مادر بزرگ

با چارقد آبی اش

و پدر یزرگ با جلیقه‌ی آبی‌اش

و گل‌های میمونی

که می خندیدند

دست‌های مان از دیوار کوتاه ماند

و نگاه‌های مان از

ساعت‌هایی که

ثانیه ثانیه

در مرز میان من و او رها می شد

چقدر سنگین

نگاه مسافری

که بر یادگاری دیوار

” من از.تاریخ”

چه فرق می کند

چه بود

مهم

همین است که بود

همین

همین امروز و همین ثانیه‌ای که

با تو گذشت

چه زود روز به غروب نزدیک می شود.

—————————————

تمام

تکه ای از تنم جا مانده…………….. زیر دندانهایت….. وقتی سیب را گاز زدی……….

ساعت هیجده و چهل و پنج

نظرات بسته شده است.