سه شعر: ” اصفهان”

اصفهان ۱

آب
باد
گام هایی
که پله ها را
در چرخش یکریز
دور می زند
آواز مسافری
از پس این هلالی های مکرر
به گوش می رسد
چشم هایی خیره
بر دست های نازک و
پیمانه های شکسته بر دیوار

صدایی بس دور
از میان چمدان مسافر
و عتیقه ها
سال هاست
فراموش
حمل می شوند.

 

اصفهان ۲

زمان
لخت و عور
پله ها را
یکی
یکی
مکث می کند
تا پرده
میان شکارگاه
و هیاهوی اسبان
و آهوان
که بر پله ها
با زمان
ایستاده اند
باد می وزد
آهوان
لای چین های پرده
ناپدید می شوند.

 

اصفهان ۳

در نیم دایره های پی در پی
و صدای ضربه هایی مداوم
بر ظرف های مسین
دَ  دَ  دَ نگ  د َنگ  دَ نگ
رها در منحنی های مقرنس
میان هلال ابرو
در میان قوس گچی
تا ساییدگی سنگفرش
نیمرخِ گنبد
بر سطح آب
و شلال یال اسب
وقتی که حجره ها را دور می زند
تَ تَ تَق  تَق  تَق.

نظرات بسته شده است.