خوانش شعری از مسعود میرقادری

نویسنده: رسول معرک‌نژاد

به فکر این که تو بودی و هیچ‌چیز نبود
به فکر این که نبودی و شام آخر بود
که ریشه‌های درخت بلند خوابت در
تمام وسعت این سرزمین شناور بود

به فکر ماهیت نان، شراب کهنه‌ی سیب
تمام بی خودی قصه را قلم‌زدن و…
به دستپاچگی دست و دسته‌ی چمدان
تمام وسعت فکر تو را قدم زدن و…

در امتداد صدای تو باد می‌آمد
در امتداد نگاهت پرنده رخ می‌داد
در عمق منجمد چشم‌های قهوه‌ای¬ات
بدون این که بفهمیم اتفاق افتاد

چه فرق می‌کند آیا کجای قصه شکفت
در انزوای کسی بوته‌های ریواس و…
تو راه می‌روی و در شکوفه می‌غلتند
یکی‌یکی همه‌ی باغ‌های گیلاس و…

غبار من، و تن تو به هم می‌آمیزند
دلم برای تو تنگ است و قصه می‌بافد
چه خوب می‌شود از ابتدای این جریان
تمام بافته‌ها را دوباره بشکافد
————————–
شعر، چهار پاره‌ای است بر وزن “مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن”. چهار پاره امکانی را مهیا می‌کند که می‌توان در آن قالب روایت را با صراحت بیشتری گنجاند و از این‌رو درون متن این شعر چندین روایت گنجانده شده است.
بند اول:
“تو بودی و هیچ‌چیز نبود” یادآور آغاز قصه است، روایت‌هایی که با “یکی بود یکی نبود” آغاز می‌شد. در ادامه “شام آخر” تلمیحی به روایت آخرین شب زندگی حضرت مسیح(ع) است: کتاب یوحنا، باب 13 آیه‌ی 21؛ آنجا که مسیح می‌گوید یکی از 12 حواری‌اش به وی خیانت خواهد کرد. شام آخری که در نبود ” تو” می‌گذرد. این تویی که نیست و در جایی از روایت این سرزمین شناور به خواب رفته است. خوابی که ریشه دوانده است به تمامی وسعت “این سرزمین”. “این” اشاره به کدام سرزمین است؟ سرزمین اساطیری است، “ناکجاآباد” ی که در رویاست. و درخت که در اساطیر از آن یاد می‌شود درختی تنومند است که رمز آفرینش کیهان در آن نهفته است. شاخ و برگ او تمام آسمان را می‌پوشاند و ریشه‌های¬اش در سراسر زمین ریشه دوانده‌اند. در اندیشه تمدن سومر کهن جایگاه درخت مرکز زمین و شاخه و برگ‌های¬اش بستر خواب ایزد بانوی Zikoum است. بازتابی از درخت زندگی که در بیشتر اساطیر با آفرینش گره خورده است و گاه سر شاخه‌های درخت با آسمان همسایه است و ریشه‌اش با جهان زیرین و دنیای مردگان. از آن رو که درخت نماد است می‌تواند در هر فرهنگی بازتابی از اندیشه‌های خاص با روایت‌های گوناگون نیز باشد. به مانند درخت زندگی، درخت ممنوعه، درخت طوبی و مواردی این‌چنین.
در این بند از شعر با دو “نفی” مواجه‌ایم: نفی بودن “تو” (نبود تو ) با “شام آخر” همراه شده است.در بند اول “به فکر” و در بند دوم “تمام وسعت ” ؛ و در بند سوم “در امتداد” تکرار شده‌اند و با آنکه در آغاز هر مصرع آمده‌اند ولی کارکرد ردیفی به خود گرفته‌اند و به جای انتهای هر مصرع در آغاز آمده‌اند.
بند دوم:
واژه‌های “نان و شراب” نمودی از روایت حضرت مسیح را با خود دارند که به نوعی با “شام آخر” در هماهنگی قرار می‌گیرند و مرتبط می‌شوند آن گونه که در تصاویر “شام آخر” به ویژه مشهورترین آن‌ها که اثر “لئوناردو داوینچی” است عیسی در جمع اطرافیانش(حواریون) و در میان میز نشسته است و با دست راست‌اش تکه‌ای نان برمی‌دارد. واژه “سیب” نیز بازتابی از گناه اولیه و روایت آفرینش و حضرت آدم و حوا را تداعی می‌کند. تا اینجا دو روایت مذهبی که به روایت‌های سامی نزدیک هستند را شاهد هستیم که در ادامه شاعر “تمام بی خودی قصه” را مطرح می‌کند و در رد روایت‌های ذکرشده، می‌کوشد و آن‌ها را قلم می زند. قلم‌زدن در ایهام تبادر به “رقم زدن” نزدیک است و معنای نگاشتن و نوشتن می‌دهد؛ هم چنین “خط زدن” و حذف کردن.با این اوصاف روایت‌های مذکور را هم می‌نگارد و هم به چالش می‌کشد.
“دستپاچگی” نمایانگر عدم تصمیم‌گیری، مردد بودن و در تردید قرار داشتن است. در سه واژه “دستپاچگی”، “دست” و “دسته” واژه‌ی “دست” مستتر است. تاکید بر دست‌هایی که مردد و منتظرند. در ادامه آن چه در بند اول خواب و رؤیا بود این جا اتفاق می‌افتد و قدم زدن؛ اتفاقی که با حرکت در تعامل است شکل می‌گیرد. دست‌ها مرددند و این پاها هستند که تصمیم می‌گیرند و به راه می‌افتند و قدم می‌زنند. در بند اول وسعت سرزمین شناور در خواب و رویا جلوه می¬کرد و اینک تردید و بلاتکلیفی در افکار “تو” رُخ می‌دهد.
بند سوم:
واژگان باد و پرنده در شعر متقدمان پیام‌آور خبرهای خوش از معشوق هستند و با پرواز و رهاشدگی به همراه نگاه، نمایانگر آزاد شدن‌اند. باد است که “صدای تو” را با خود می‌آورد. اما در ادامه در عمق این نگاه نه آن که رهایی نیست بلکه انجماد و افسردگی نهفته است. پارادوکس نگاه و انجماد، رهایی و اسارت که با رنگ قهوه‌ای تشدید شده است. رنگ نگاهی که سرد و بی‌روح است. در تمام این دوگانه‌های متضاد اتفاقی در حال رخ دادن است بدون آن که راوی متوجه باشد.
بند چهارم:
قصه‌ها رقم خورده‌اند اما تفاوتی نمی‌کند آن گونه که: ” چه فرق می‌کند” شام آخر بود، خواب‌هایی در وسعت این سرزمین ریشه دوانده بود؛ و این بی‌تفاوتی ” چه فرق می‌کند” با سه نقطه‌های(…) رهاشده پس از “و”، در مصرع‌های دوم همین بند یکسان عمل می‌کنند. “کسی” اشاره به یک نفر، یک قوم نامشخص است اما در ادامه با اسطوره آفرینش ایرانی گره می¬خورد که “کسی” در ارتباط با “بوته‌های ریواس” قرار می‌گیرد. “ریواس” نام گیاهی که در اساطیر ایرانی با “مشی و مشیانه” و انسان نخستین مرتبط است با ” کیومرث” و “سیامک”. در این بند، ریواس و گیلاس به ازای قافیه عمل کرده‌اند. شکوفه‌های گیلاس درون باغ گیلاس اشاره به اندیشه‌های اساطیری خاور دور دارند به ویژه تمدن ژاپن؛ نمادی از جنگاوری و گذراندن سرنوشتی که رقم خورده است و باید حادث شود. شکوفه گیلاس نشانه برای سامورایی‌ها بوده است: نمادی از جان بر کف بودن و طی طریق درونی. گل گیلاس و شکوفه‌های آن در تفکر ژاپنی بیانگر برکت زندگی این جهانی انسان است که با مواجه با باد نمادی از مرگ آرمانی و رهایی از ثروت این جهانی می‌شود. نشان‌دهنده‌ی گذرا بودن این جهان هستی. گویی این “تو” است که جنگاورانه بر دیگران یکی‌یکی یورش برده است و آن‌ها را درون این جهان ( باغ گیلاس) بر زمین می‌افکند و بر خاک می‌غلتاند. هم‌چنین باغی که پر از شکوفه‌ی گیلاس می‌شود و درهم می‌غلتند هم‌راه با واژه تو، بازگو کننده زمانی احساسی از یک موقعیت عاشقانه نیز هست.
بند آخر:
در ابتدای این بند “من” و “تو” که به هم می‌آمیزند ما به ازای “مشی” و “مشیانه” است و نخستین بشر که از آمیزش آن‌ها پدید آمده است. فعل مرکب “قصه بافتن”، عمل بافتن را تداعی می‌کند عملی که یادآور زنانگی است، و این “من” که برای “تو” رج رج قصه می‌بافد. ” و تن تو” که هم آوایی دارد با “وطن تو”، همان وسعت سرزمینی که در ریشه‌های درخت خواب تو بود. علاوه بر این ارجاع به ابتدای شعر؛ نیز اشاره‌ای صریح تر به بند اول و “شام آخر” دارد آن جایی که “تو” نیست و قصه‌ها در نبود تو رقم خورده‌اند. “تو” نیستی و شاعر می‌خواهد سرنوشت دیگری را دوباره بنویسد بدون آن که شاید فردایی در پس این شام آخر باشد.

نظرات بسته شده است.