خوانش شعری از محمود معتقدی

خوانش شعری از محمود معتقدی
نویسنده رسول معرک‌نژاد

تمام پنجره‌های خاموش
دارند
به دروازه‌های سنگ
می‌رسند
مسافری که از سمت صنوبرها
می‌گذرد
اما
همیشه دلتنگ توست
چقدر می‌توانی
با حس درختانی سبز
به تمام کودکی‌هایت
سفر کنی

(کتاب” گزینه اشعار”. محمود معتقدی. انتشارات مروارید. 1391.صفحه 125 برگرفته از مجموعه شعر: “پاره‌های عاشقی”. 1387)

1)
شعر با سه فعل به سه بند تقسیم شده‌است؛ – دارند می‌رسند ؛- می‌گذرد ؛- سفرکنی
در بند نخست واژه‌ی پنجره به صورت منفرد اشاره به خودآگاهی، دانش، روشنایی و امید دارد اما در ادامه با صفت خاموش معنایی دیگر می‌یابد، آگاهی و دانایی و روشنایی که رو به افول نهاده‌است. این پنجره‌های خاموش حضور دارند چرا که دارند به دروازه‌های سنگ می‌رسند. از طرفی عمل انسانی و تشخیص به پنجره اطلاق شده‌است و می‌توان جای‌گزین افرادی کرد که در پس پنجره‌ها خاموش ایستاده‌اند و تمامی عمق نگاه و دیدشان به دروازه‌های سنگ می‌رسد. دروازه‌های سنگ نمایش دهنده‌ی حصار برای شهر، محلی برای ورود و خروج آدم‌ها. اما دروازه سنگ شده‌ و کسانی را در درون خودش حبس کرده‌است. به عبارتی این بند موقعیت انسان‌هایی را روایت می‌کند که به داشته‌های خود بسنده‌کرده‌اند و این داشته‌های‌شان ناامیدی و یأس و بیهودگی است.
در بند دوم نخستین واژه، مسافر است. مسافر با جهان‌دیدگی و تجربه همراه است که از بیرون به دنیای انسان‌هایی پا گذاشته که انباشتی از اندوه و یأس هستند. مسافر، اکنون از کنار صنوبرها می‌گذرد و کنار سرسبزی و شادابی و امید قدم می‌زند. درخت صنوبر در ادبیات به شباهت برگ‌های‌اش به شکل قلب به درخت عشق معروف است و بدین ترتیب مسافر در خود امید و شادابی را به همراه دارد. اما برای چه کسی؟ برای “تو”. که در دو وجه، هم راوی درون شعر است و هم این “تو” یکی از همان افرادی است که در پس پنجره‌های خاموش با ناامیدی ایستاده است. اما از نگاهی دیگر می‌توان این‌گونه فرض کرد که این افرادِ در پس پنجره‌های خاموش هستند که دلتنگ آمدن مسافرند.
بند آخر، “چقدر می‌توانی” نشانی از دو معنا؛- به صورت سوالی که چقدر توان داری؟ ؛- در وجه نفی، که نمی‌توانی!! آمده‌است به عبارتی می‌پرسد چقدر توان داری با آن‌که می‌دانم توان انجام نداری. در ادامه، “حس درختان سبز” بازتابی از سرسبزی و طراوت و شادابی و امید است. هم‌چنین “کودکی” نمایشگر صفا و صمیمیت و صداقت و امید به زندگی به ویژه زندگی در لحظه. اما در انتها، فعل “سفر کنی” خطاب به کیست؟ به مسافر؟ به تو؟ یا به راوی است که یکی از افرادِ پس پنجره خاموش ‌است؟
2)
تمام کسانی که درون شهر خود را محبوس کرده‌اند و از پس پنجره‌های خاموش به آن‌چه برای‌شان در نظر گرفته‌شده بسنده‌کرده‌اند و بُرد و نهایتِ زندگی‌شان تا محدوده‌ی دروازه‌ی سنگ شده‌ی شهر است و در واقعیت موجود تمام‌شان به بیهودگی رسیده‌اند و سنگ شده‌اند. سنگ شدن با دو روایت اساطیری در تعامل است: “سیزیف” و “مدوزا”. مدوزا از آن‌رو که هر کس به چشم‌های او خیره می‌شد بدل به سنگ می‌شد و این‌جا اشخاصی که در پس پنجره‌ها ایستاده‌اند اکنون سنگ و مسخ شده‌اند. از طرفی سیزیف با پذیرش مجازاتی که برای او خدایان در نظر گرفته‌اند می‌بایست تکه سنگی را از تپه بالا ببرد اما با تمام مشقت‌هایی که سنگ را به بالای تپه می‌رساند سنگ به پایین و ابتدای تپه می‌لغزد و بازمی‌گردد و دوباره حمل سنگ به بالا؛ و دوباره و دوباره و تکرار و تکرار، بازتابی از بیهودگی زندگی.
اما همین ‌انسان‌هایی که با ناامیدی در پس پنجره‌ها مسخ و سنگ شده‌اند در آرزوی آمدن مسافری هستند تا آن‌ها را رهایی دهد. مسافری که عشق با خود میآورد تا این بیهودگی را تحمل‌پذیر کند. مسافری که می‌تواند دلتنگ “تو” نیز باشد. اما نهیبی می‌آید که توانی ‌نیست، توانی که بشود با او سفر کرد. اویی که احساس کودکیِ از دست رفته را می‌خواهد.، آن دورانی که با تمام وجود و شگفت‌زدگی‌ پذیرای زندگی و هستی بود. اما دریغ اکنون توانی برای همراه شدن با آن نیست .از سویی “تو” می‌تواند خطاب به سنگ و مسخ شدگان نیز باشد که چرا مسافر عشق نمی‌شوید؟

تعامل واژه‌هایی که بار معنایی متن را به‌ دوش می‌کشند:
پنجره‌های خاموش —> دروازه‌های سنگ = ایستادن در سکون و مسخ شدگی
مسافر—> سمت صنوبرها —> گذر کردن = حرکت و عشق و امید و آرزو
دلتنگ —> چقدر می‌توانی؟ = توان و امیدی نیست
درختان سبز —> کودکی —> سفر کردن= بازکشت به کشف دنیا، نگاه شگفتانکیز و کنکاوانه به هستی، حرکت و رهایی
پنجره‌های خاموش —> دروازه‌های سنگ ر دلتنگ = ناامیدی و یاس
مسافر—> سمت صنوبرها—> گذشتن—> حس درختان سبز —> کودکی —> سفر کردن = امید و تلاش و همسو شدن با جهان آرزوها

تقامل واژه‌هایی که بار معنایی متن را به‌ دوش می‌کشند:
پنجره‌های خاموش، دروازه‌های سنگ، همیشه دلتنگ، چقدر می‌توانی؟! – در تقابل با —> مسافر، سمت صنوبرها، حس درختان سبز، کودکی، سفر کردن
خاموشی و سنگ = سکون – در تقابل با —> مسافر و کودکی = حرکت
3)
با نگاه مونولوگ (تک‌گویی)به متن می‌توان این‌گونه رمزگشایی کرد، اشخاصی که در پس پنجره‌های خاموش ایستاده‌اند و بر دروازه‌های سنگ نگاه می‌کنند با مسافری که از کنار صنوبرهای می‌گذرد و “تو” و کودکی‌های “تو” یکسان هستند و به تمامی، راوی است که در واقعیت ناامید و مسخ ایستاده‌است اما به خود نهیب می‌زند که از حالت سنگ شدگی بیرون بیاید.
دو وجه دیالوگ (گفت‌وگومندی)، درون متن، شهری را داریم که راوی توصیف می‌کند با جهانی محدود به اندازه دروازه‌های سنگ که منتظر مسافری هستند تا بیایید آنها را برهاند و مسافر که اکنون دلتنگ کسی است آنها را – و شاید یکی از آنها را که می‌تواند “تو”ی راوی باشد- خطاب قرار می‌دهد که من دلتنگ “تو” هستم و راه نجات از این روزمرگی و سنگ و مسخ‌شدگی بازگشت به دنیای شادابی و کودکی‌هایت است، اما مسافر خوب می‌داند آن‌قدر این عمل سخت است که شاید ممکن نشود. مسافر درخواست می‌کند می‌توانی مثل کودکی باشی که در همین فضای سنگی رشد کرده‌است اما از آن‌رو که دایم در حال جست‌وجو بوده و طراوت نگاه‌اش را حفظ کرده‌است محصور در جهان سنگی و روزمرگی نشده‌است
در نهایت تم متن را می‌توان ناامیدی و دورشدگی از جهان کنکاوی و اصل دانست.
——————–
منتشر شده در دو هفته نامه صبح اندیشه

نظرات بسته شده است.