خوانش شعری از محمدعلی سپانلو

نویسنده: رسول معرک‌نژاد

ابلاغیه (2)

سربازان
در صفوفِ مرتب
از تاریکی بیرون می‌آیند
چکمه‌های برق‌انداخته‌ی افسران با آن‌ها
ترفیع گرفته‌اند، خودگرفته، خودخوانده
با این ادعا که برگزیده‌اند
همه‌چیز در جای خود، فقط یک اشتباه
چکمه‌ها را، نه به پا، به گردن آویخته‌اند
مانند حمایلی بالای قمقمه‌ی آب . نارنجک جنگی
و اشتباه، در صفوفِ مرتب
از تاریکی ظاهر می‌شود
همپای سرود پادگان، پا می‌کوبند:
محبوبم
نارنجکِ تاخیری
یک بوسه ببخش
تا فراموش کنیم.

(مجموعه شعر “زمستان بلاتکلیفِ ما”، محمدعلی سپانلو، نشرچشمه، تهران، 1393، ص 65 و 66)

1)
عنوان شعر “ابلاغیه (2)” است، در فرهنگ‌ معین در معنای واژه‌ی “ابلاغیه” آمده‌است: “ورقه‌ای که از طرف مقامات ذی‌صلاحیت صادر و مطلبی را ابلاغ کنند”. این ابلاغیه و فرمان چیست که راوی را بر آن داشته با پیرامتنِ عنوانِ ابلاغیه شعر را آغاز کند؟ رد این مفهوم را باید در شعر “ابلاغیه‌ (1)” جست‌وجو کرد. در ابلاغیه(1) آمده‌است:
“مبهم‌ترین طنین
یک دست می‌نویسد، یک دستِ خواب رفته
بر تخته‌کوب
ابلاغی قشون را”
دستِ قدرت برای قشون فرمانی ابلاغ می‌کند اما نامفهوم و مبهم. فرمانده با عبارتِ “یک دست خواب رفته” آمده است که بیان‌گر بی‌خردی، بی‌تفاوتی، ناآگاهی اوست و در همین حال ابلاغیه‌ای مبهم از فردی درناهوشیاری که به قشون اعلام شده‌است.
شعر ابلاغیه(‌2) دارای سه بخش است؛ بخش نخست از عنوان شعر تا “همه‌چیز در جای خود” است و با عبارتِ “فقط یک اشتباه” متن به بخش دوم می‌رسد و بخش سوم آن‌جایی است که “مجبوب” مورد خطاب قرار می‌گیرد. بخش سوم عیناً در ابلاغیه(1) نیز آمده و تکرار آن برای تاکید آمده‌است.
در بخش نخست، راوی می‌آورد: “سربازان/ در صفوفِ مرتب/ از تاریکی بیرون می‌آیند”، سرباز وظیفه‌اش محافظت از اراضی سرزمین‌اش است و اکنون از دل تاریکی دارد بیرون می‌آید. “از تاریکی بیرون آمدن” در معنای صریح‌اش اشاره دارد به این‌که همه‌چیز در تاریکی بوده و اکنون سربازان از آن تاریکی خارج می‌شوند اما اگر این خروج از تاریکی را به معنای آگاهی یافتن در نظر بگیریم به معنای دوم می‌رسیم و نتیجه آن‌که اوضاع و قضیه‌ای نامفهوم روشن شده‌‌است: نویدی برای آگاهی یافتنِ این جماعت سرباز که در ضمن به امیدی نیز دست پیدا کرده‌اند. “چکمه‌های برق‌انداخته‌ی افسران با آن‌ها / ترفیع گرفته‌اند، خودگرفته، خودخوانده / با این ادعا که برگزیده‌اند”، چکمه‌های برق‌ انداخته مربوط به افسران و نشانگر تأیید قدرت است آن‌گونه که واژه‌ی “چکمه” نمایش‌دهنده‌ی قدرتِ استبداد نیز هست. “افسران با آن‌ها/ ترفیع گرفته‌اند”، “آن‌ها” به چه کسانی یا چه چیزهایی بازمی‌گردد؟ به سربازان، به چکمه‌ها، یا به قدرتِ سربازان که منجر به ترفیع برای افسران شده‌است؟ در ادامه راوی می‌آورد: “خودگرفته، خودخوانده”؛ “خودگرفته” دو وجه می‌یابد: نخست، افسران با تلاش خود ترفیع را به‌دست آورده‌اند؛ و در مفهومی دیگر با تعبیر “گرفته‌بودن” با غمگینی هم‌راه می‌شود که دقیق‌ترِ آن می‌شود: خودغمگینی. “خودخوانده” با فعل خواندن دو معنا می‌یابد؛ نخست، ابلاغیه یا ترفیع را خودشان خوانده‌اند و در معنای دوم سرنوشت خود را خودشان خوانده‌اند و به نوعی خود راقمِ سرنوشتِ خودشان بوده‌اند. واژه‌ی “خود” در دو سطر، سه مرتبه تکرار شده‌است و هر دفعه با معنایی متفاوت. خودِ سوم در عبارت “همه‌چیز در جای خود، فقط یک اشتباه” آمده‌است، با این‌ اشاره که در این‌جا واژه “اشتباه” واژه‌ا‌ی کلیدی است که متن را از بخش نخست جدا می‌کند و این خودِ اخیر وابسته به اشتباه می‌شود و با “اشتباه” معنا و مفهوم می‌یابد، آن‌گونه که هر سه “خود” به “بی‌خودی” می‌رسند و نابه‌جا بوده‌اند، بدین‌ترتیب، ترفیع؛ دروغی بیش نبوده‌است. راوی با “اشتباه” ذهن خواننده را به سمتی دیگر سوق می‌دهد و به عملِ غافلگیری دست می‌زند و تمام بار معنایی برای بیرون آمدن سربازان از تاریکی و ترفیع افسران را ادعایی پوچ می‌خواند، هم در اندیشه راوی و هم برای سربازان و افسران، آرزوهایی که همه “فقط یک اشتباه” بوده‌است و با این عبارت، راوی متن را به پاره دوم می‌کشاند و خواننده را آگاه می‌سازد که آن‌چه تا حال خوانده و برای خود فرض قرار داده به گونه‌ای دیگر رقم می‌خورد. “چکمه‌ها را، نه به پا، به گردن آویخته‌اند”، چکمه نمادِ قدرت، پایداری، استقامت برای زندگی و جنگ است و اینک بر گردن سربازان آویزان ‌است. “چکمه به گردن آویختن” بیانی از اسارت، شکست و در معنایی شفاف‌تر بیانگر سرافکندگی است به تعبیری واضح‌تر قدرت پوشالی را نمایش می‌دهد. “مانند حمایلی بالای قمقمه‌ی آب. نارنجک جنگی”؛ “حمایل”، بند شمشیر است که به پهلو آویزان می‌کردند و اینک به جای شمشیر چکمه‌ها را بر گردن دارند و قمقمه‌ی آب و نارنجک. قمقمه‌ی آب نمادی از زندگی و نارنجک نمادی از مرگ، هر دو کنار هم‌دیگر بیانگر نبرد این دو مفهوم می‌شوند.
در ادامه، اشتباه دوم رُخ می‌دهد؛ “و اشتباه، در صفوفِ مرتب / از تاریکی ظاهر می‌شود”، اشتباه از طرف سربازان، افسران یا کسانی‌ که ابلاغیه صادر کرده‌اند؟ آن‌چه مهم‌ جلوه می‌کند تشخص یافتنِ واژه‌ی “اشتباه” است که درصف مرتب ایستاده‌است و از تاریکی ظاهر می‌شود. اشتباهِ نخست به گفتار راوی بازمی‌گشت و ‌خواستِ او این بود که ذهن خواننده را به سمت دیگری بکشاند اما این اشتباهِ دوم توسط کنشگران متن رُخ می‌دهد. به عبارتی اشتباهِ نخست انتظار برآورده نشده‌ بود و تاکید راوی بر آن‌که اشتباه، از دست خواب‌رفته‌ای بود که ابلاغیه را نوشت و سربازان مجبور به انجام آن شدند و افسران به اشتباه ترفیع گرفتند! اما اشتباهِ کنونی با شخصیتی که یافته‌است از تاریکی پای بیرون می‌گذارد و نمایان می‌گردد البته “همپای سرود پادگان”. راوی اشاره‌ به سرود پادگان می‌کند پس این نه یک اسارت در خاکِ دشمن بلکه در خاکِ خودی است. بنابراین در اینجا اشتباه معنای دیگری هم می‌یابد و آن تنبیه است. سربازانی که چکمه بر گردن دارند، در صفوف مرتب برای مجازاتِ اشتباهِ خود ایستاده‌اند و “پا می‌کوبند”. به هر رو این اشتباه با تمام تعابیرش در صفوفِ مرتب، همپای سرود پادگان پا می‌کوبد و می‌خواند: “محبوبم/ نارنجکی تأخیری/ یک بوسه ببخش/ تا فراموش کنیم”. محبوب با وجه مذکر آمده‌ و به معنای هر کس یا چیزِ دوست‌داشتنی است از معشوق تا وطن. نارنجک با جنگ و مرگ همراه است و در متن با مکث به گونه‌ای با تأخیر در حد یک بوسه آمده‌است. تأخیر، به نوعی فرصت خواستن‌است. از طرفی محبوب که به مانند نارنجکی است که بالاخره منفجر خواهدشد اما از او مهلت خواسته‌شده تا کمی دیرتر عمل کند. تأخیر برای یک بوسه تا هر دو فراموش کنند. فعل “ببخش” با بوسه دو تعبیر به خود می‌گیرد نخست آن‌که ای محبوب یک بوسه به من بده و دوم با یک بوسه مرا ببخش تا فراموش کنیم. چه چیز فراموش شود؛ زندگی، جنگ یا عشق؟
2)
واژه‌ای کلیدی در شعر “ابلاغیه (1)” وجود دارد که پیش سروده‌ای برای “ابلاغیه (2)” است و آن واژه “قشون” است که شعر را به دوره‌ها‌ی زمانی قبل ارجاع می‌دهد. شعر “ابلاغیه(1)” را مرور کنیم:

ابلاغیه (1)

مبهم‌ترین طنین
یک دست می‌نویسد، یک دستِ خواب رفته
بر تخته‌کوب
ابلاغی قشون را
نامنتظر
بدون خبردار
و مارش پادگان
از شاخه‌های انگشت
نیلوفرانه می‌شکفد
پخش می‌شود
باران ریز
الماسِ یادگاری:
محبوبم
نارنجکِ تاخیری
یک بوسه ببخش
تا فراموش کنیم.

قشون بار معنایی و زمانی وسیعی را با خود دارد. واژه‌ای که در قدیم برای اصطلاحات نظامی و جنگ به‌کار می‌رفت اما امروزه کاربردی ندارد. در”فرهنگ اصطلاحات دوره‌ی قاجار”* آمده‌است: “قشون”؛ عضو نیروی نظامی، سرباز، مجموعه‌ی نیروی نظامیِ یک کشور یا دولت، ارتش و سپاه است. سه صنف عمده قشون عبارتند از پیاده، سواره و توپخانه. هم‌چنین “قشونِ صف”، نیروی اصلیِ رزمی است. بنابراین واژه قشون به زمانِ اواخر دوره‌ی صفویه و به ویژه دوره‌ی قاجار و پهلوی اول بازمی‌گردد. بنابراین آن‌چه از این واژه در متن مستفاد می‌شود به احتمال زیاد به حمله متفقین در دوره‌ی جنگ جهانی دوم به ایران و برکناری رضاشاه و شهریورماه سال 1320 بازمی‌گردد؛ دست خواب رفته‌ای که ابلاغیه پوشالی صادر می‌کند و جنگی که به شکست در درون خاک خودی می‌انجامد. از این‌رو عبارت‌های “خودگرفته، خودخوانده” همان ادعایی می‌شود که حقیقت ندارد و در یک خودفریبی به خود، ترفیع اعطا کرده و بر این اساس باور راوی بر ادعای دروغین است. در ادامه اشتباهِ نخست کج‌تابی تاریخی می‌شود به‌ویژه شهریور 1320 و حتی می‌توان آن را به زمانِ کودتای 28 مرداد 1332 نیز ارجاع داد. آن‌گونه که عنوان کتاب نیز اشاره به زمستان و بلاتکلیفی دارد و به گونه‌ای یادآور بارمعنایی و مفهومی شعرهای آن دوره نظیر شعر “زمستان” مهدی اخوان‌ثالث، زمستانِ تاریخی که وسط تابستان نمایان شده‌است. اشتباه دوم اشتباهی است که مردم زمانه انجام دادند و نخواسته خود، حاکم سرنوشت خود شوند و راهنما و پیش‌روی خود را جدای از بدنه‌ی جامعه و مردم جست‌وجو می‌کردند و این امر نیز شکست به‌همراه داشته‌است.
با نگاهی تاریخی به جامعه، راوی گوش‌زد می‌کند که در آن دوران نظام‌ها تغییر یافتند اما هیچ‌گاه مردم نخواستند خود امور را به دست گیرند و همیشه منتظر “دیگری” بوده‌اند تا برای‌شان تصمیم بگیرد و از این وجه، مردم همواره بر این تفکر بوده‌اند که آن بالا نشین در حکم فرماند می‌باشد و قشون و مردم را راهنمایی می‌کند. اوست که داناست و در ابلاغیه‌ها حکم اصلی است آن چه در فرهنگ ایرانی به نام “پیر” یا “مرشد” و “مراد” از آن یاد می‌شود و جوان که دارای توان است باید اموری که خواسته شده را انجام دهد و از آن رو که جوان پراشتباه است، شکست را این قشر رقم‌ زده‌است. جامعه‌ای که نسلِ قبلِ آن، نسلِ پس از خود را زیر دست و بی‌تجربه و نادان می‌خواند و از سویی، نسل‌های بعدی نیز تقصیرها را که شامل شکست و ناکامی‌هاست بر گردن نسل پیش از خود می‌اندازد.
درون متن از “سرودِ پادگان” نام برده شد، بنابراین “صفوف” و “سرباز” و “افسر”، نشانی از جنگ با دشمن خارجی نبوده‌ بلکه همه چیز درون پادگانِ خودی واقع ‌شده‌، به نوعی دشمن، دشمن فرضی بوده‌است. با این تعبیر، رُخ داد و واقعه به یک تراژدی تلخ منجر شده‌است آن‌گونه که به اندیشه‌ی راوی از دشمنِ فرضی خود نیز شکست خورده‌ایم.
—–
* مدرسی، یحیی و دیگران؛ فرهنگ اصطلاحات دوره‌ی قاجار، قشون و نظمیه؛ ناشر دفتر پژوهشهای فرهنگی؛ تهران،1380.

==============
منتشر شده در دو هفته نامه صبح اندیشه

نظرات بسته شده است.