خوانش شعری از حسین مزاجی

گنجشک

پرواز کنان
به خانه برگشتم
خانه شلوغ بود
بوی خورشت قیمه می‌آمد
پوشش گنجشکی‌ام را کندم
کت و شلوارم را پوشیدم
و بچه‌های سیاهپوشم را که گریه‌کنان به سویم می‌دویدند
در آغوش کشیدم
به چشم‌های زنم
که در زیباترین حالت
آمیزه‌‌ی اشک و لبخند بود
نگاه کردم
همه گله‌ها را فراموش کرده بود
و دوباره مرا عاشقانه نگاه می‌کرد
گربه‌ی سیاهی
آرام آرام
از لبه‌ی دیوار گذشت
و لابه‌لای برگ‌های انگور پنهان شد
برگ‌های خرمالو تکان خورد
و گنجشک
از شاخه پر زد و رفت
شهریور 76
( از مجموعه شعر ” راز فنا”، نشر فردا، اصفهان، 1377، ص 100-99)

—————-
منتشر شده در دو هفته نامه صبح اندیشه

نظرات بسته شده است.