خوانش شعری از حافظ موسوی

“حتی نگاه تو را”

چیزی میان دست و زبانم
می‌میرد

حالا خیال پیاله زدن با ستاره‌ها و
آب دادن به گلدانِ ماه
حالا خیالِ خوابِ خراسانِ چشم تو
خیالِ دست در گریبانِ ابر بردن و
دانه‌های تگرگ
بر گردن مچاله‌ی عروسک‌های فراموش مانده انداختن
حالا خیالِ این همه، هیچ
حتی نگاهِ هر روزه‌ی تو را
به یاد نمی‌آورم

چیزی میان دست و زبانم
می‌میرد

(از مجموعه‌ شعر: “سطرهای پنهانی”، نشر سالی، 1378.ص 48)

—————
منتشر شده در دوهفته نامه صبح اندیشه

نظرات بسته شده است.