خوانش شعری از امیرحسین یاوری

نویسنده: رسول معرک نژاد

سکوتی هم از لای لبانت نشت نمی کند
دستانت
صدای برگ های پاییزی است
بدون آن که باد بیاید
رهایشان کن
دوباره جان بگیریند
بیایند
پهنه را بخوانند
مرغ ها
آواهای مان خودشان باشند
خواستند بمانند
راه بیفتند
بیفتند
بپرند
فقط صدایی بیاید از ما

———

شعر به چهار بخش تقسیم می شوند که در هر بخش با بخش دیگر پیوندی می یابد. این چهارگانه عبارتند از:
1- سکوتی هم از لای لبانت نشت نمی کند
2- دستانت/ صدای برگ های پاییزی است/ بدون آن که باد بیاید/ رهایشان کن/ دوباره جان بگیریند/ بیایند/ پهنه را بخوانند
3- مرغ ها/ آواهای مان خودشان باشند/ خواستند بمانند/ راه بیفتند/ بیفتند/ بپرند/ بمانند
4- فقط صدایی بیاید از ما
در بخش اول: “سکوتی هم”؛ واژه “هم” تاکید است که هیچ چیز حتی سکوت؛ “از لای لبانت نشت نمی کند”. نشت کردن برای اشیاء دست ساخت بشری و طبیعت است. در این بخش لبان که مجازی است از “تو” که همانا به انسان باز می گردد، بیانگر الینه شدن انسان است. انسانی که بمانند شئی شده است که حتی سکوت هم از آن در نمی آید. تسخیر تردید و ترس شده است.
در بخش دوم: “دستانت”، دست های تو؛ این همانی می شوند با صدا، “صدای برگ های پاییزی”. نوع فرم برگ به گونه ای تداعی کلاسیک از دست است، . تا اینجای شعر، با همخوانی مواجه می شویم که دو به دو در هماهنگی قرار دارند: سکوت ← لب / دست ← صدا / برگ ← پاییز. و به نوعی این همانی میان دست و برگ پدید آمده است.
“بدون آن که باد بیاید” در تداوم سکوت آمده است و تاکیدی بر لب های فرو بسته است. سکوتی که هنوز در ابهام مانده است و شاعر نمی داند سکوت ات از سر رضاست یا نه. “رهای شان کن”فعل امر ی برای رهایی دست ها، صدا یا برگ ها. و این رهایی جان بخش است. این که حرکت و پرواز درونی است و عامل “باد” را هم منتظر نمی نشیند. همانند پرنده ای که رها شده است. “دوباره” ای که تکراری است که قبلاً جان گرفته بوده است و به اکنون در سکوت و رخوت مانده و شاعر می خواهد با رهایی جانی دوباره ببخشد. برگ ها بدون باد پرنده شوند و جان بگیرند. در “جان بگیرند” تضادی مستتر است: جان کسی را بگیرند، یا حیاتی دوباره پیدا کنند. اما معنای دوم به امر شاعر نزدیکتر است. و دوباره ” بیایند”. “پهنه را بخوانند” پهنه با سطح زمین که برگ ها آن را پوشانده اند همخوانی دارد. برگ هایی که زیر پای عابران خُرد می شوند، و یا پهنه ای که با برگ ها خوانده می شود، و یا پهنه ای که با پرندگان(یا همان مرغ ها در ادامه شعر) خوانده می شود. در “بخوانند” دیدن نیز هست ان گونه که پرندگاه پهنه و گستردگی را می بینند و می خوانند.
“مرغ ها” آغاز بخش سوم است. واژه ” مرغ ها” کارکردی دوگانه دارد. هم با بخش قبل خوانده می شود: “رهای شان کن / دوباره جان بگیرند / بیایند / پهنه را بخوانند / مرغ ها”؛ و هم در ادامه و مستقل در ابتدای بند سوم. در ادامه تغییر ضمیر تعبیری دوگانه می یابند: “آواهای مان خودشان باشند”، این تغییر ضمیر به مرغ ها باز می گردد؟ یا به ما؟ ولی در ادامه “خواستند بمانند” همه را در بر می گیرد گونه ای این همانی میان راوی، خواننده، مرغ ها و برگ ها. اما آن چه اشتراک میان همگی این تعابیر هست، صداها و آواهاست. “راه بیفتند” حال که جان گرفته اند، پهنه را خوانده اند و آواها با جدال با رخوت پاییزی، خودشان شده اند. چه بمانند یا بروند، چه بیفتند یا بپرند؛ ماندگار شده اند و زنده اند. در متن عمل ” بیفتند” و “بپرند” اگر چه به صدا که نفی سکوت است باز می گردد ولی در جزء نگری و عینیت به برگ ها ومرغ ها نیز اشاره صریح تری دارند. در نهایت آن چه از ابتدا برآن تاکید شده است “فقط صدایی بیاید از ما”، مایی که برگرفته از جمع همه ی تو، دست ها، برگ ها، مرغ هاست. صدا که تردیدها را کنار می زند و اعلام وجود می کند. یادآور پیش متنی که به ذهن متبادر می شود: ” تنها صداست که می ماند”. به عبارتی در کلیت متن نفی سکوت، ماندگاری صداست. صدایی که جان می بخشد و پهنه را می خواند.
————
منتشرشده در دوهفته نامه صبح اندیشه

نظرات بسته شده است.