جُستاری بر عکسی از هانری کارتیه برسون

جُستاری بر عکسی از هانری کارتیه برسون
رسول معرک نژاد

 

هانری کارتیه برسون-1932-فرانسه

 

زندگی ام را مرور می کنم ارزیابی می کنم به تنها فعلی که می رسم “گریختن” است. همیشه ذهن ام در گریز بوده و هست نه فقط ذهنم حتی خودم. همین گریز مرا به سمتِ عکس های سیاه و سفید کشاند، گریز از رنگ، از واقعیت موجود. خودم هم ترجیح می دهم سیاه و سفید عکاسی کنم. عکس های سیاه و سفید برایم در ارجحیت هستند مثل عکس های قدیمی مثل عکس های هانری کارتیه برسون( Henri Cartier-Bresson ).
کارتیه برسون در سال 1908 میلادی در فرانسه به دنیا آمد. در 20 سالگی دو سالی به نقاشی پرداخت و سال 1931 شروع به عکاسی کرد، این عکس مربوط به فرانسه سال 1932 است. آن زمان برسون نام و نشانی به هم نزده بود و اولین نمایشگاهش را یک سال بعد برپاکرد. در عکس، عکاس حضور محکمی دارد و هر بیننده ای را مجبور می کند در جایگاه او بایستد و صحنه را تماشا کند. عکاس نگاهش را به مخاطب تحمیل می کند. با او در کوچه به انتظار می ایستیم چه اتفاقی قرار است رُخ بدهد تا بشود عکاسی کرد؟ مجبور به تحمل انتظار هستیم مثل وقت هایی که در مسیرهای طولانی یا مکان هایی ساعت ها منتظر می مانیم و سرمان را به چیزی گرم می کنیم، من خیره می شوم به اطراف به آدم ها و به آنها فکر می کنم و با پرسش هایی که در ذهن مرور می کنم می خواهم به زندگی شخصی شان سرک بکشم اما عکاس نمی گذارد می گوید مثل من با آرامش بایست، تأمل کن! مراقب باش! دوچرخه سوار به یکباره در کادر قرار می گیرد، سوژه رسید! حالا دکلانشور را فشار بده! و تمام!
برای عکس دو راوی هست، فردی یا افرادی که در عکس هستند و عکاس. درونِ عکس فردی در حال رکاب زدن به دوچرخه است و مسیری را به خارج از کادر طی می کند اما نمی رود و انتهای سمت چپ تصویر مانده است. راویِ دیگر عکاس است که پله ها را بالا رفته، نرده ی بالایی را لمس کرده در انتهای پلکان پشت به در ایستاده و از دورنِ چشمی(ویزورِ) دوربین به کوچه نگاه می کند. مرا هم با خودش به کنارِ دیوار و نرده می کشد اما من از ارتفاع می ترسم. می ترسم دیوارها و نرده ها از کنارم بگریزند جاخالی دهند و سقوط کنم. اعتمادی به هیچ دیوار و تکیه گاهی ندارم.
دوچرخه سوار از کجا می آید؟ به کجا می رود؟ قراری دارد؟ به نظر نمی رسد وقتی شخصی با دوچرخه سر قرار می رود کمی شق و رق تر می نشیند مثل شوالیه ای که توانسته از میدان نبرد پیروز بیرون بیایید مثل یک فاتح. پس احتمالا سرکار می رود یا از سرکار به منزل بازمی گردد شاید هم برای خرید می رود ولی هر چه هست خستگی و شتاب در او بیشتر حس می شود. شتاب در هر کاری وضوح عمل را کم می کند دوچرخه سواری با شتاب به خارج از کادر می گریزد و این شتاب کمی وضوحش را کم کرده است. اما در کلیتِ صحنه، فضا به سکون رسیده است. احساسی که از فضای بدون سایه و نموری دیده می شود اما جزییات صحنه شتاب دارند، شتاب به درون مثلِ ریتم پله ها، نرده ها که راه به جایی نمی برند و در مرکز عکس به خودشان منتهی می شوند و شتاب دوچرخه سوار به سمتِ بیرون ولی شتابِ منجمد شده ای است.
من تصدیقنامه(گواهینامه) رانندگی ندارم و از این که خودم رانندگی کنم گریزانم. هیچ گاه به ماشین و رانندگی فکر نکرده ام. من از دنیایِ وسایل نقلیه یک دوچرخه دارم و برای همین با دوچرخه سوارِ درونِ عکس احساس این همانی می کنم، انگار منم که دو دستی فرمان را چسبیده ام تا تعادلم را روی سطح نامناسبِ کفِ کوچه حفظ کنم. دوچرخه در سرازیری است دارد سریع حرکت می کند و حالت پاهایم روی رکاب دوچرخه به شکلی است که لرزش دوچرخه را بر بدنم خنثی کنم. احتمالا با دو یا سه انگشتِ دو دستم دسته ی ترمز را گرفته ام و کمی فشار می دهم تا از شتابِ دوچرخه کم کنم. نگاهم به زمین است و مواظبِ روی سنگفرشِ کفِ کوچه. به نظر می رسد دوچرخه سوار هم مثا من کمی خسته است وقتی خسته ایم سرمان را پایین می آوریم تا نگاه مان بتواند سرازیر شود تا بتوانیم سنگینی فضای توی سرمان را تحمل کنیم، ژستی که همه ی متفکران و روشنفکران پشت میزهای شان به خود می گیرند و تصمیم های شان چند نسل را به فنا می دهد.
فکر کردن یا فکر نکردن روی دوچرخه دنیای خودش را دارد. من در مسیرهای طولانی به هیچ چیز فکر می کنم مثل وقت هایی که چشم ها از خستگی ذهن به نقطه ای خیره می شوند. دوچرخه سوار هم در لحظه ی انجماد تصویری خیره است و اصلاً توی این دنیا نیست. حواسش پرت است وگرنه شاید عکاس را می دید و نگاهش به سمت عکاس و من بیننده عکس بود. شاید عکاس و فضا در این بی سایه گی این خاکستری روز درهم ادغام شده اند و دوچرخه سوار متوجه ی ما نشده است.

تابستان ها که از درس و مشق فارغ شده بودم و نتیجه ی امتحانات هنوز نیامده بود، صبح زود با آقاجون به بازار می رفتم هوا همین طور خاکستری بود. آقاجون یک دوچرخه بزرگ لاری داشت من روی میله دوچرخه می نشستم و پدربزرگ مسیر از خانه تا بازار را گاه سواره و گاه پیاده طی می کرد. بازار چیت سازها، تیمچه جهانگیر؛ قهوه خانه ی کوچک سه در چهار متری که فقط به کاسب های بازار چای و قلیان می داد حساب کتابش هم با خط سیاق می نوشت که من هیچ وقت متوجه نشدم چه می نویسد و چطور حساب می کند. نزدیک های غروب و قبل از اذان مغرب مغازه تعطیل می شد و بازمی گشتیم. در مسیر توی دلم از خدا می خواستم اگر امسال نتیجه ی امتحانات خرداد ماه که قرار بود چند روز دیگر اعلام کنند قبول شده ام تایر جلویِ دوچرخه از میانِ دو ریگِ کفِ خیابان که نشان کرده بودم بگذرد و تایر دوچرخه از میان دو ریگ می گذشت و چند متر جلوتر برای محکم کاری تو دلم دوباره از خدا می خواستم و دوباره و دوباره تکرار می کردم، اگر قبول می شدم می رفتم کلاس چهارم دبستان؛ دبستان ملی فرخی با کت و شلوار سُرمه ای و پیراهن سفید. دوچرخه سوار در عکس نه به سن آقاجون است نه به سن و سال کودکی من اما به نظر می رسد سنِ الانِ من باشد و از میانِ تمام فرم های سطح نخستِ عکس که به مرکز سیاه چاله ای تصویر فرو می روند با تمام سعی اش می خواهد از این حفره ی کشنده بگریزد.

کارتیه برسون از آن شخصیت هایی است با دیدن عکس هایش به دلم نشست من کارتیه برسون را برای دوستی برگزیدم و حالا پس از سال ها کم کم به حس های مشترکمان پی می برم. او سال 1950 میلادی ( 1329 شمسی) به ایران آمده و از اصفهان هم عکاسی کرده است. عکسی از سمت شمالی پل خواجو. شخصی فرشی را تا نیمه درون آب فرو برده، روی فرش زانو زده، دارد فرش را می شوید. او هم همانند دوچرخه سوار خم شده است و دارد در حالی که فعلی انجام می دهد به چیزی یا هیچ چیز فکر می کند. کارتیه برسون مقهور عملِ انسانی، است حتی بیشتر وجودِ خودِ انسان. او معماری پل را فقط برای نمایش موقعیت به کار گرفته و توریست وار مجذوب شیرهای سنگی و معماری پل نشده است. کارتیه برسون سال 1968 همان سالی که تولد من است دوباره شروع به کشیدن نقاشی کرد. نقاشی و عکس زندگی او را شکل دادند و تأثیرش برای سال ها، بر نسل ها و بر عکاسان و دنیایِ هنر ماند و خواهد ماند.

 

 

 

 

 

هانری کارتیه برسون-1950-اصفهان

نظرات بسته شده است.