تحلیلی بر مجموعه شعر “ملیحه”

نویسنده رسول معرک‌نژاد

a11

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

“ملیحه” نخستین مجموعه شعر مسعود میرقادری، شامل بیست و پنج قطعه شعر در قالب چهارپاره است که به تازگی توسط انتشاراتِ فصل پنجم منتشر شده است.
“ملیحه” برگرفته از نام مادر بزرگِ شاعر است: “ملیحه عاملی” و این پیرامتن بی دلیل نیست چرا که در جای جای مجموعه راوی-شاعر کندوکاوی به خاطرات گذشته دارد و روایتگر اندیشه و تفکرِ امروزی شاعر به زندگی گذشته‌اش است، نوعی بیان نوستالژی که به زندگی خواننده‌ی اثر نیز تعمیم می‌یابد و بدین قرار مخاطبِ اثر در پسِ واژه‌ها و روایت‌ها، بخشی از زندگی خود را می‌یابد. شعر امروز در هر قالب و سبکی که رُخ دهد وقتی معاصر است که چهار ویژگی اصلی را به همراه داشته باشد:-زبانِ گفتار(زبان معیار)؛-جزء‌نگری؛-عینی‌گرایی؛-و ایجاز که در مجموعه “ملیحه” به وضوح دیده می‌شود.
قالب چهارپاره نسبت به دیگر قالب‌های کلاسیک، آزادی عمل بیشتری به شاعر می‌دهد تا بتواند روایت و مضامینی که مد نظر دارد را به صراحت بیشتری بیان کند. از طرفی اشعاری که در قالب موزون سُروده می‌شوند شاعر را مقید می‌کند تا به وزن و قافیه بیندیشد اما در مجموعه شعرِ “ملیحه” شاعر از قافیه‌اندیشی و تاکید بر آن کاسته تا به شعر بپردازد به گونه‌ای که با آن‌که شعر موزون است ولی قافیه‌ها به شعر بر اساس وزن و موسیقی تحمیل نشده‌اند بنابراین مضامین شعر نمود بیشتری یافته‌اند. زبان شاعر صمیمی است و به دور از فخامتِ زبانِ کلاسیک، به زبان گفتار (زبان معیار) نزدیک. موسیقی کلام نیز آن‌چنان سیال و طبیعی پیش می‌رود که باعث شده وزن و قافیه جزیی از متن شود.
در مجموعه شعر ملیحه مضون “مرگ” به چشم می‌خورد و در کلیت اثر بازتابی از “مرگ‌اندیشی” راوی-شاعر است. این مضمون در دوگانه‌ها و تقابلِ واژگانی دیده می‌شوند و بروز یافته‌اند، برای نمونه‌ برخی از این تقابل‌های دوگانه چنین‌اند:
ضمیرِ تو <—> ضمیرِ من
صدا <—> سکوت
عشق <—> فراق
که همگی در دوگانه‌ی زندگی و مرگ خلاصه می‌شوند. تعدادی از مصادیقی که می‌شود برای ضمایر تو و من برشمرد؛ ضمیر تو: چیزی مرا به یاد تو می‌انداخت، سیگارهام بوی تو را می‌داد، پیراهنی که بوی تو را دارد(شعر شماره 2)؛ در من زنی از شهر بی‌پاییز/ من امتداد فصل پاییزم// دیروز از حس تو لبریز و/ امروز از چشم تو می‌ریزم(شعر شماره 5)؛ نفر نفر همه‌ی نخل‌ها که می‌سوزند/ و تکه تکه تو را… دور می‌شوی از من(شماره 8)؛ کاش جای ما دو تا عوض شود/ من به جای تو، تو پیش کودکت // جای شعرهای من، و باورت/ جای چشم‌های من، و عینکت(شعر شماره 9)؛ در عمق آبی کاشی نگاه ملتهبی‌ست/ و چشم‌های تو حالا کجای این دنیاست؟// هنوز گوشه‌ی میدان، کنار مسجد شاه/ حضور تکه‌ای از من کنار تو تنهاست(شعر شماره 16). ضمیر من: من آسمانی‌ام که نمی‌بارد، اندوه آب‌های جهان در من، اندوه‌ خواب‌های جهان در من، من مادری که کودک خود را خورد. همان‌گونه که مشاهد می‌شود “من” پر از اندوه و نگرانی و روی به اضمحلال دارد و “تو” پر از حس خوبِ گذشته‌ است که بیانِ نوستالژیک دارد و راوی-شاعر در بخشی از شعر شماره 9 آرزوی جابه‌جایی “من” با “تو” را خواهان است. مصادیقی برای تقابل صدا و سکوت: از پرنده‌ای یخی و دست‌هات/ از نفوذ گرمی تو در تنم// چکه چکه چشم‌هام در سکوت/ می‌چکند و از تو حرف می‌زنم(شعر شماره 13)؛ به فکر این‌که کجا خاطرات من گم شد/ تو در جواب سؤالم سکوت می‌کنی و…(شعر شماره 14). باز هم سکوت و صدا دو تقابلی که به همراه من و تو در تعامل هستند و نمودی از فراق و عشق ، مرگ و زندگی.
از واژگانی که بسامد فروانی دارد و درخور توجه‌ است عناصر چهارگانه‌ی آب، باد، خاک و آتش است با نمودهایی نظیر باران و قطره به‌جای آب، زمین و جاده در وجه خاک، و سوختن معادل آتش؛ و گاه با فعل همراه می‌‌شوند که معنای نمادین خود را در متن می‌یابند همانند پا بر خاک کوبیدن، در تن سوختن که به نوعی در تمامی موارد، راوی-شاعر نمودهای فروکاستن‌ها را از آنِ “من” و ارزش‌ها را از آنِ “تو” متصور شده‌است. برای نمونه: بر خاک پا می‌کوبم و باران می‌آید/ سرگیجه دارم پای من جا مانده در خاک// با دست‌های تو زمین را می‌شکافم/ زانو زده یک مادیان پیر بر خاک(شعر شماره 3)؛ درخت‌ها تو را دوباره میوه می‌دهند و من/ شبیه باد بین شاخه‌های سبز می‌دوم(شعر شماره 6)؛ گرگی از جفت خود جدا می‌شد/ بودنت داشت در تنم می‌سوخت// باد می‌آمد و کسی انگار/ برگ‌ها را به شاخه‌ها می‌دوخت// برف‌ هی تند و تندتر ‌بارید/ رد پاهات غیبشان می‌زد/ سوز سرما به استخوان می‌زد(شعر شماره 7).
در کلیتِ مجموعه، واژگانی که نمود و کارکرد بیانِ احساسات در رابطه با حواس پنج‌گانه و هم‌چنین اعضای بدن دارند در خور توجه است: نگاه می‌کنی از دست می‌رود رفتن/ و چشم‌های تو میلی که ناشناخته است// سکوت مضطربی بین واژه‌ها هستم/ که توی عمق نگاه تو خانه ساخته است(شعر شماره 4).
حس باصره: میل ناشناخته، از دست رفتن، سکوت مضطرب بین واژه‌ها —> نگاه —> چشم

شبیه چشم‌های توست، هر چه بود هر چه هست/ ببین که جای خالی تو درد می‌کند هنوز// به من نگاه کن که در نبودنت شناورم/ به لحظه لحظه بیست و پنج ساعت شبانه روز(شعر شماره 6).
حس باصره: جای خالی، درد، شناور در نبودن —> نگاه —> چشم

و فکر می‌کنم این دست توست یا خورشید/ که دست می‌کشد آرام روی تقدیرم// کسی کشیده مرا روی ساحل کارون/ کسی نوشته تو را ذره ذره می‌میرم(شعر شماره 8)
حس لامسه: روی تقدیر دست کشیدن، کشیدن روی ساحل —> دست کشیدن، کشیدن —> دست

تکرار واژگان که بدل به قید می‌شوند و در متن ایجاد تشخص می‌کنند، آن‌گونه که آمده‌است؛ آرام در تندیس بی‌شکلی نشسته‌ست/ تکرار از تکرار در تکرار، تکرار(شعر شماره 15). من تکه تکه پای تو می‌ریزم و تو/ داری مرا آهسته در من می‌تراشی(شعر شماره 3). لحظه‌ها را یکی یکی کشتم/ لحظه‌هایم تو را نمی‌بخشند(شعر شماره 7). کسی کشیده مرا روی ساحل کارون/ کسی نوشته تو را ذره ذره می‌میرم(شعر شماره 8). نفر نفر همه‌ی نخل‌ها که می‌سوزند/ و تکه تکه تو را… دور می‌شوی از من(شعر شماره 8). در نگاه پر غرور تو شکست/ کودک تو تکه تکه مرد شد(شعر شماره 9). جرعه جرعه مزه می‌کنم تو را/ چند تکه استخوان، خلیج فارس(شعر شماره 9). “که از وجود تو مویی به عالمی نه، فرو…”/ و قطره قطره چکیدم، به من نگاه نکن(شعر شماره 12). من کرم‌های در تنم را می‌شمارم/ هی دورتر می‌شد صدا آرام آرام(شعر شماره 15). دوباره از سر خط واژه واژه می‌چینی/ و دست‌های تو خوب‌اند، خوب، خوبِ خوب(شعر شماره 21).
در این مجموعه‌ می‌توان به نوع افعال و زمان‌ آن‌ها، حیوانات، اشیا و رنگ‌ها نیز اشاره کرد و رابطه‌ی درون متنی آن‌ها را مورد بررسی و تحلیل قرار داد اما به نظر می‌رسد آن‌چه بیش از همه در متن جلب نظر می‌کند رابطه‌ی بینامتنی است که در نوع آرایه‌ی استقبال و تلمیح و ایهام تناسب نمود بیشتری دارند. من “کوزت” بودم و شکایتم از/ فصل آغاز بی‌نوایان بود/…/ من پسر بچه‌ی علیمردان/ من گناه شب‌ِ پدر بودم// زخم خنجر شکافت پهلو را/ من برای پدر، پسر بودم/…/ بی فروغم در این شب وحشت/ پشت دیوارهای فصلی سرد/…/ سعدی اشتباه تاریخم/ معنی‌ام بر خلاف مسعود است// اصفهانم، و اصفهانی که/ بعدِ تاراجِ قومِ “محمود” است(شعر شماره 1).
کوزت —> رمان بینوایان —> ویکتور هوگو
پسر بچه‌ی علیمردان —> شعر ایرج میرزا
زخم خنجر و پهلوی شکافته —> پدر و پسر —> رستم و سهراب —> شاهنامه —> فردوسی
بی‌فروغم —> دیوار —> فصلی سرد —> مجموعه اشعار “دیوار” و “ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد” —> فروغ فرخزاد
سعدی و مسعود ]مسعود سعد سلمان و مسعود میرقادری(شاعر مجموعه)[ —> شاعر
اصفهان و تاراج محمود —> حمله محمود افغان به اصفهان
شعر شماره 11 هر بند به شعر و شاعری ارجاع دارد،؛
یک نفر پیش چشم من می‌مرد/ پی کشفی بزرگ‌تر بودم// داد می‌زد که آی آدم‌ها…/ پی تحریف این خبر بودم —> نیمایوشیج
پا به پای سفر، سفر کردم/ “وای! این شب چقدر تاریک است” —> سهراب سپهری
روی جاده نوشته بود کسی/ آخر شاهنامه نزدیک است —> مهدی اخوان‌ثالث
باد از ذهن کوچه‌ها رد شد/ حرف‌ از ابتدای ویرانی است// من به این فصل سرد مشکوکم/ انتهای مسیر پیدا نیست —> فروغ فرخزاد
سوز سرما به استخوان می‌زد/ دست‌ها توی جیب، پنهان بود// با سکوت از کنار جاده گذشت/ همه‌ی فصل‌ها زمستان بود —> مهدی اخوان ثالث
فکر لب‌های سرد و پیشانی…/ و در این‌جا چهار زندان است —> احمد شاملو
مثل ققنوس توی باران و…/ باز هم، باز هم، زمستان است —> احمد شاملو، نیمایوشیج و مهدی اخوان ثالث
از موفق‌ترین چهارپاره‌ها در مجموعه‌ی “ملیحه” می‌توان به شعر شماره 8 اشاره کرد که شاعر مضمونِ “مرگ” را به خوبی توانسته‌ با موضوعِ “جنگ” به روایت و تصور درآورد:

و فکر می‌کنم این دست توست یا خورشید
که دست می‌کشد آرام روی تقدیرم
کسی کشیده مرا روی ساحل کارون
کسی نوشته تو را ذره ذره می‌میرم

نفر نفر همه‌ی نخل‌ها که می‌سوزند
و تکه تکه تو را… دور می‌شوی از من
صدای بمب می‌افتد کنار زندگی‌ام
در امتداد مسیری به سمت جا ماندن

و چشم‌هایت قشنگ‌اند، عاشقت شده‌ام
صدای سنج می‌آید، عروس خواهی شد
تمام خانه‌ی‌تان غرق بوی حلوا بود
و من که مانده‌ام آیا چه اشتباهی شد

سکوت قلب تو را فکر می‌کنم هر روز
و ریشه می‌دهم آرام توی باغچه‌ها
تو ابر می‌شوی و روی شهر می‌باری
وجب وجب عطش نخل‌های بی‌سر را

صدای سنج و دهل توی شهر پیچیده
و سور و سات عروسی تازه‌ای برپاست
تو با لباس سفیدت عبور می‌کنی و
هنوز ساحل کارون پر از تصور ماست

در بند نخست راوی به شک و تردیدهای‌اش اشاره می‌کند که چگونه تقدیرِ او رقم خورده که تا ساحل کارون رفته و آماده‌ی مرگ شده‌است. در بند دوم به جای فعل از سه نقطه استفاده شده‌است: “و تکه تکه تو را… دور می‌شوی از من”؛ که می‌توان فعل‌هایی نظیر می‌برند، می‌سوزانند، جدا می‌کنند، مُثله می‌کنند و بسیاری افعالِ دیگر قرار داد اما آن‌چه اتفاقِ در این بند است به‌جای بمب صدای آن کنار زندگی راوی افتاده‌است بیان این مفهوم که جنگ تاثیرش را بر زندگی راوی گذاشته‌است و صدای بمب آن‌قدر مهیب بوده که به اندازه‌ی خود بمب اثرگذار بوده‌است. بند سوم از چشم‌های عاشقی حکایت می‌کند که عروسی‌اش با صدای سنج همراه است. سنج سازی است که برای عزا نواخته می‌شود و بنابراین در این روایت، عروس؛ عروسِ مرگ خواهد شد و بوی حلوا به جای شیرنی‌ِ شادی فضا را پر می‌کند، عروسی‌ای که در نهایت به خوردن حلوا ختم می‌شود. بند چهارم، سکوت قلب، بیانگر خط صافِ ضربان قلبی‌ است که از فعالیت باز ایستاده است اما هم‌چنان به مانند باغچه امید به آینده دارد و به نوعی نوید بخشِ زندگی است، زندگی‌ای که پس از مرگ هم‌چنان ادامه دارد. عروسی که اکنون نیست ابر شده‌است بر نخل‌ها می‌بارد اما افسوس که نخلِ بی‌سر، مرده‌است. در بند آخر مجدداً سنج و دهل نواخته می‌شود و مردم، عروسی را که اکنون کفن‌پوش است به سوی مزار مشایعت می‌کنند. در این بند، روایت به بند نخست باز می‌گردد و ساحل کارون مانند ذهن راوی، هم‌چنان در حافظه‌ی تاریخی‌اش جنگ را حک کرده‌است.
بدین ترتیب مجموعه‌ی “ملیحه” اثری است که در بسیاری موارد به زندگی خواننده تعمیم می‌یابد، نفوذ می‌کند و اثرش را به‌جا می‌گذارد.

نظرات بسته شده است.